|
اگر خدا عادل است چرا به بعضی ها بلا نازل میکند به بعضیا نه.چرا خدا اين همه ظلم ميكند؟ مگر ما پيامبر هستيم كه امتحان شويم؟ أصلاً من دلم جهنم ميخواهد چه كار كنم؟ ديگر من طاقت اين همه ظلم در دنيا را ندارم.
خداوند هيچگاه به کسي ظلم نميکند و هيچ کسي از خدا عادلتر نيست و خداوند عالم کائنات را بر اساس عدالت پايهريزي نموده است و در چندين آيه، قرآن کريم سفارش به عدالت نموده و بر ظالمان وستمگران نفرين نموده است.
بنابراين گرفتاريهايي که براي شما و يا ساير افراد پيش آمده، هيچ ربطی به عدالت خداوند ندارد، بلکه: گرفتاريهايی كه براي مؤمنين پيش ميآيد يا به خاطر ندانم كاريهاي خود آنها يا آزمايشهاي الهي يا براي بالابردن درجات معنوي آنها است.
توضيح مختصر هر يك اين است كه: الف) گاهي انسان مرتكب خطاها و اشتباهاتي ميگردد كه پيامد آنها به صورت گرفتاري و بلا در زندگي دنيا پديدار ميگردد.
هرگناه، اثر و پيامد مخصوصی دارد؛ برخي گناهان فقر ميآورد، برخي هم گرفتاري ديگر ايجاد ميكند. چنانچه امام علي(ع) در دعاي كميل ميفرمايد: «اللّهم اغفر لي الذنوب التي تهتك العصم اللهم اغفر لي الذنوب التي تنزل النقم اللهم اغفر لي الذنوب التي تغير النعم اللهم اغفر لي الذنوب التي تحبس الدعاء اللهم اغفر لي الذنوب التي تنزل البلاء»؛ خدايا گناهاني كه سبب رسوايي ميگردد، و گناهاني كه موجب خشم وانتقام تو ميگردد، گناهاني كه نعمتهاي تورا تغيير ميدهد، مانع ازاجابت دعاميگردد و گناهاني كه سبب نزول بلا ميگردد. برمن ببخش و بيامرز.
در هر صورت اين گرفتاريها هم به خاطر آن است كه كيفر گناهان او باشد و چون خدا بندهي مؤمنش را دوست دارد در برابر برخي از گناهان او را گرفتار ميكند تا كيفر خطاي او در همين دنيا گردد و در آخرت سبكبار باشد و اين خود لطف و رحمت خدا نسبت به بنده مؤمن است. ولي كسي كه مورد غضب قرار گيرد در بسياري موارد به جاي گرفتاري نعمتش را بيشتر ميكند تا در نهايت او را به عذاب دردناك آخرت گرفتار سازد.
ب) امتحانهاي الهي: گاهي گرفتاريها به خاطر آنست كه مورد آزمايش وامتحان الهي قرار ميگيرد. يكي از سنتها و قانونهاي ثابت خدا این است كه مؤمنين را آزمايش ميكند، چنانچه قرآن كريم در آيات زياد به اين مسئله اشاره دارد براي نمونه:
در سوره آل عمران آيه 186 ميفرمايد: «لتُبلونّ في أموالكم و أنفسكم و لتسمعن من الذين اوتوا الكتاب من قبلكم و من الذين أشركوا أذي كثيراَ و إن تصبروا و تتقوا فإن ذلك من عزم الأمور»(آل عمران/186)؛ «البته، آزمونهاي مالي و جاني(بسيار) در پيش خواهيد داشت، و بي ترديد و ناگزير، از پيروان(دروغين) كتابهاي آسماني پيشين و نيز از كساني كه مرام شرك را برگزيدهاند، آزار و زخم زبان فراوان خواهيد ديد، اگر صبر پيشه کنيد و استقامت كنيد، همه كارهايتان روبراه خواهد شد و توفيق رفيق شما خواهد گرديد».
در جاي ديگر ميفرمايد: «آيا مردم چنين پنداشتهاند كه به صِرف اينكه بگويند: ايمان آورديم؛ رهايشان ميكنند و در بوته آزمايش قرارشان نميدهند؟ حال آنكه ما امتهايي را كه پيش از اينان بودهاند نيز آزمودهايم.(پس، ناگزير مسلمانان را هم خداوند خواهد آزمود) و معلوم خواهد گردانيد كه چه كساني داراي ايمان راستين هستند و چه كساني بدروغ ادعاي ايمان كردهاند».
البته آزمايشهاي الهي چارچوب مشخص و معين ندارد، بلكه هر كس متناسب با حالات روحياش آزمايش و امتحان ميگردد. لذا در آيه ديگر ميفرمايد: «وَ نَبْلُوكُمْ بِالشَّرِّ وَ الْخَيْرِ فِتْنَةً وَ إِلَيْنا تُرْجَعُونَ»(انبياء: 21/35) «ما شما را به بديها و خوبيها آزمايش ميكنيم و سرانجام به سوي ما بازگردانده ميشويد».
حکمت امتحان الهی: از آنجا که خداوند از همه امور آگاه است، لذا امتحانات الهي براي رفع جهل از امور نيست. لكن براي آنكه شايستگي و لياقت انسانهاي مؤمن خالص به نمايش گذاشته شود و استعدادهاي دروني او بروز و ظهور پيدا كند او را مورد امتحان قرار ميدهد.
خالص كردن انسان مؤمن وآشكار شدن جوهره ايمان مؤمن يكي از حكمتهاي آزمايش الهي است همانگونه كه صنعتگر، طلا را در آتش مياندازد، تا ناخالصيهاي آن دركوره آتش نابود و طلاي خالص بدست آيد.
خداوند هم انسانهاي مؤمن را در كوره بلاها و غمها پخته و ايمان او را خالص ميسازد. همچنين جدا ساختن صفوف مؤمنين راستين از كساني كه صرفا در زبان مؤمن هستند از ديگر حكمتهاي امتحانهاي الهي است. چنانچه امام علي(ع) ميفرمايد: «لَا بُدَّ لِلنَّاسِ مِنْ أَنْ يُمَحَّصُوا وَ يُمَيَّزُوا وَ يُغَرْبَلُوا وَ يُسْتَخْرَجُ فِي الْغِرْبَالِ خَلْقٌ»؛ «بايد مردم خالص شوند و امتحان گردند و تميز داده شوند و غربال شوند، و استخراج شوند».
بنابراين، مؤمنين متناسب با مرتبه ايمان و وضعيت روحيشان مور د آزمايشهاي سخت الهي قرار ميگيرند و كسي نپندارد كه راه ايمان و دينداري هميشه از ميان گلزارها و باغستانهاي سرسبز ميگذرد و انسان با ايمان در سراسر اين راه طولاني كه در پيش رو دارد، روي برگهاي گل قدم ميگذارد كه اين پندار نشانهي بيخبري از ماهيت ايمان و دين ميباشد. شايد همين انديشه و پندار بوده است كه زماني در مكه در افكار بعضي از مسلمانان رخنه كرده بود كه تا كي بايد به جرم داشتن ايمان به خداي يكتا زجر بكشيم؟
خداوند براي زدودن اين موهومات از انديشهي آنان، آيات ذيل را نازل فرمود:
«أحسب الناس أن يتركوا أن يقولوا آمنا و هم لايفتنون ولقد فتنا الذين من قبلهم فليعلمن الله الذين صدقوا وليعلمنّ الكاذبين»(عنكبوت/1-3)؛ آيا مردم چنين پنداشتهاند كه به صرف اينكه بگويند: ايمان آورديم رهايشان ميكنند ودربوته ي آزمايش قرار شان نميدهند؟ حال آنكه ما امتهايي را كه پيش از اينان بودهاند نيز آزمودهايم.(پس، ناگزير مسلمانان را هم خداوند خوا هد آزمود) و معلوم خواهد گردانيد كه چه كساني داراي ايمان راستين هستند و چه كساني بدروغ ادعاي ايمان كردهاند.
در هر صورت باب آزمايش الهي بحث مفصلی دارد و حكمتهاي آن هم زياد ميباشد و خداوند همه بندگانش را به نحوي مورد آزمايش قرار ميدهد، همانگونه که پيامبران الهي مورد آزمايش شديد قرار ميگرفتند.
ج) بالا بردن اجر و پاداش معنوي: گاهي گرفتاريها به خاطر آنست كه خداوند انسانهاي مؤمن را گرفتار ميسازد تا او صبر بر بلاها كند و درجات معنوي او را بالا ببرد.
در روايتي كه از عبدالرحمن در اين زمينه وارد شده چنين آمده: «عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ الْحَجَّاجِ قَالَ ذُكِرَ عِنْدَ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ(ع) الْبَلَاءُ وَ مَا يَخُصُّ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ بِهِ الْمُؤْمِنَ فَقَالَ سُئِلَ رَسُولُ اللَّهِ(ص) مَنْ أَشَدُّ النَّاسِ بَلَاءً فِي الدُّنْيَا فَقَالَ النَّبِيُّونَ ثُمَّ الْأَمْثَلُ فَالْأَمْثَلُ وَ يُبْتَلَى الْمُؤْمِنُ بَعْدُ عَلَى قَدْرِ إِيمَانِهِ وَ حُسْنِ أَعْمَالِهِ فَمَنْ صَحَّ إِيمَانُهُ وَ حَسُنَ عَمَلُهُ اشْتَدَّ بَلاؤُهُ وَ مَنْ سَخُفَ إِيمَانُهُ وَ ضَعُفَ عَمَلُهُ قَلَّ بَلَاؤُهُ»؛ عبدالرحمن ابن حجاج ميگويد: خدمت امام صادق(عليهالسلام) سخن از بلا و آنچه خداي عزوجل مؤمن را به آن مخصوص ميدارد به ميان آمد، حضرت فرمود: از رسول خدا(صلي الله عليه وآله)پرسيدند: در دنيا بلاي كدام كس سختتر است؟ فرمود: پيغمبران، سپس هركه به آنها شبيهتر است(اوصيا) بترتيب وبعد ازآن مؤمن بهاندازه ايمان و نيكي كردارش گرفتار شود. پس هر كس ايمانش درست وكردارش نيكو باشد گرفتاريش سخت است و هر كه ايمانش سست وعملش ضعيف باشد گرفتاريش اندكاست.
در روايت ديگر ميخوانيم: «عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ إِنَّمَا الْمُؤْمِنُ بِمَنْزِلَةِ كِفَّةِ الْمِيزَانِ كُلَّمَا زِيدَ فِي إِيمَانِهِ زِيدَ فِي بَلَائِه»؛ ازامام صادق(ع) روايت نمودهاند كه فرمود: مؤمن همانند كفه ترازوست، كه هر چه بر ايمانش بيفزايد، بر بلايش افزوده شود.
امام صادق(ع) فرمود: همانا خداوند دوستان خود را به مصيبتها و پيشامدها گرفتار ميكند تا بدان جهت، بدون داشتن گناه، به آنها اجر و ثواب عنايت فرمايد.
[ شنبه 08 شهریور 1393 ] [ 17:34 ] [ anwar1 ]
سرنوشت علم اخلاق و تمام بحثهای اخلاقی و تربیتی به این مساله بستگی دارد، زیرا اگر اخلاق قابل تغییر نباشد نه تنها علم اخلاق بیهوده خواهد بود، بلکه تمام برنامه های تربیتی انبیا و کتابهای آسمانی لغو خواهد شد; تعزیرات و تمام مجازاتهای بازدارنده نیز بی معنی خواهد بود.
بنابراین، وجود آنهمه برنامه های اخلاقی و تربیتی در تعالیم انبیاء و کتب آسمانی و نیز وجود برنامه های تربیتی در تمام جهان بشریت، و همچنین مجازاتهای بازدارنده در همه مکاتب جزائی، بهترین دلیل بر این است که قابلیت تغییر اخلاق، و روشهای اخلاقی، نه تنها از سوی تمام پیامبران که از سوی همه عقلای جهان پذیرفته شده است.
اما با این همه، عجیب است که فلاسفه و علمای اخلاق بحثهای فراوانی درباره این که «آیا اخلاق قابل تغییر است یا نه؟» مطرح کرده اند!
بعضی می گویند: اخلاق قابل تغییر نیست! و آنها که بدگوهرند و طینتی ناپاک دارند عوض نمی شوند، و به فرض که تغییر یابند، سطحی و ناپایدار است و بزودی به حال اول باز می گردند!
آنها برای خود دلائلی دارند از جمله این که ساختمان جسم و جان رابطه نزدیکی با اخلاق دارد، و در واقع اخلاق هر کس تابع چگونگی آفرینش روح و جسم اوست، و چون روح و جسم آدمی عوض نمی شود، اخلاق او نیز قابل تغییر نیست.
جمعی از شعرا که پیرو این طرز تفکر بوده اند نیز در اشعار خود بطور گسترده به این مطلب اشاره کرده اند (هر چند ممکن است اشعار آنها را بر نوعی مبالغه در این امر حمل کرد).
نمونه ای از اشعار شعرای معروف را در این زمینه در ذیل می خوانید:
پرتو نیکان نگیرد هر که بنیادش بد است تربیت نااهل را چون گردکان بر گنبد است شمشیر نیک زآهن بد چون کند کسی؟ ناکس به تربیت نشود ای حکیم کس! باران که در لطافت طبعش خلاف نیست در باغ لاله روید و در شوره زار خس!
برسیه دل چه سود خواندن وعظ نرود میخ آهنین در سنگ آهنی را که موریانه بخورد نتوان برد از آن به صیقل زنگ!
چون بود اصل گوهری قابل تربیت را در او اثر باشد هیچ صیقل نکو نداند کرد آهنی را که بدگهر باشد سگ به دریای هفتگانه مشوی که چو تر شد پلیدتر باشد! خر عیسی گرش به مکه برند چون بیاید هنوز خر باشد!
دلیل دیگری که برای این امر ذکر کرده اند این است که دگرگون شدن اخلاق به واسطه عوامل خارجی، از قبیل تادیب و نصیحت و اندرز است، و هنگامی که این عوامل زایل گردد، انسان به اخلاق اصلی خود باز خواهد گشت، درست مانند سردی آب که به وسیله عوامل حرارت زا از بین می رود و هنگامی که آن عوامل از بین برود، حرارت را پس داده، به حال اول باز می گردد!
این طرز فکر و این گونه استدلالات همه مایه تاسف و سبب انحطاط جوامع بشری است!
طرفداران «قابلیت تغییر» در امور اخلاقی، از دو دلیل فوق چنین پاسخ می گویند:
1- ارتباط اخلاق با ساختمان روح و جسم انسان قابل انکار نیست، ولی این ارتباط به اصطلاح در حد «مقتضی » است نه «علت تامه »، یعنی می تواند زمینه ساز باشد نه این که الزاما و اجبارا تاثیر قطعی بگذارد، همان گونه که بسیاری از افرادی که از پدران و مادران مبتلا به پاره ای از بیماریها متولد می شوند زمینه آلودگی به آن بیماریها را دارند، ولی با این حال می توان با پیشگیریهای مخصوص جلو تاثیر عامل وراثت را گرفت.
افراد ضعیف البنیه از نظر جسمانی با استفاده از بهداشت و ورزش، افراد نیرومندی می شوند و بعکس، افراد قوی البنیه بر اثر ترک این دو، ضعیف و ناتوان خواهند شد.
افزون براین، روح و جسم انسان نیز قابل تغییر است تاچه رسدبه اخلاق زاییده ازآن!
می دانیم تمام «حیوانات اهلی امروز» یک روز در زمره حیوانات وحشی بودند، انسان آنها را گرفت و رام کرد، و به صورت حیوانات اهلی در آورد; بسیاری از گیاهان و درختان میوه نیز چنین بوده اند. جایی که با تربیت بتوان خلق و خوی یک حیوان و ویژگیهای یک گیاه یا درخت را تغییر داد چگونه نمی توان اخلاق انسان را به فرض که اخلاق ذاتی باشد تغییر داد؟
هم اکنون نیز بسیاری از حیوانات را برای کارهایی که بر خلاف طبیعت آنها است تربیت می کنند و آنها این کارها را بخوبی انجام می دهند.
2- از آنچه در بالا گفته شد پاسخ استدلال دیگر آنان نیز روشن می شود زیرا گاه عوامل بیرونی آنقدر تاثیر قوی دارد که ویژگیهای ذاتی را بکلی دگرگون می سازد، و حتی ویژگیهای جدید به وراثت به نسلهای آینده نیز می رسد همان گونه که در حیوانات اهلی مثال زده شد.
تاریخ، انسانهای بسیاری را نشان می دهد که بر اثر تربیت بکلی خلق و خوی خود را تغییر دادند، و به اصطلاح یکصد و هشتاد درجه چرخش کردند، افرادی که یک روز مثلا در صف دزدان قهار جای داشتند به زاهدان و عابدان مشهوری مبدل گشتند.
توجه به طرز به وجود آمدن یک ملکه اخلاقی به ما این قدرت را می دهد که راه از میان بردن آن را نیز پیدا کنیم; مساله چنین است که هر عمل خوب یا بد اثر موافق خود را در روح انسان باقی می گذارد، و روح را تدریجا به سوی خود جلب می کند، تکرار این عمل آن اثر را بیشتر و قویتر می سازد، و کم کم کیفیتی به نام «عادت » حاصل می شود، و هر گاه عادت استمرار یابد به صورت «ملکه » در می آید.
بنابراین، همان گونه که عادات و ملکات اخلاقی زشت در سایه تکرار عمل تشکیل می گردد، از همین طریق قابل زوال است; البته، اثر تلقین، تفکر، تعلیمات صحیح و محیط سالم در فراهم کردن زمینه های روحی برای پذیرش و تشکیل ملکات خوب را نمی توان نادیده گرفت.
در اینجا قول سومی نیز وجود دارد و آن این که بعضی از صفات اخلاقی قابل تغییر است، و بعضی غیر قابل تغییر، آن صفاتی که طبیعی و فطری است، قابل تغییر نمی باشد، ولی آن صفاتی که عوامل خارجی دارد قابل تغییر است. (1)
این قول نیز فاقد هرگونه دلیل است، زیرا این تفصیل و تفاوت گذاری، بین صفات فرع، بر قبول اخلاق طبیعی و فطری است، در حالی که چنین چیزی ثابت نیست; و به فرض که چنین باشد چه کسی می تواند ادعا کند که صفات فطری قابل تغییر نیست؟ مگر حیوانات وحشی را نمی توان اهلی کرد؟ مگر تعلیم و تربیت نمی تواند آنقدر ریشه دار شود که اعماق وجود انسان را دگرگون سازد؟
آیات و روایات دلیل بر قابلیت تغییر اخلاق است
آنچه را در بالا گفتیم از نظر دلائل عقلی و تاریخی بود، هنگامی که به دلائل نقلی یعنی آنچه از مبدا وحی و سخنان معصومین(ع) به دست آمده مراجعه کنیم مساله از این هم روشنتر است; زیرا:
1- نفس مساله بعثت انبیا و ارسال رسل و انزال کتب آسمانی و بطور کلی ماموریتی که آنها برای هدایت و تربیت همه انسانها داشتند، محکمترین دلیل بر امکان تربیت و پرورش فضائل اخلاقی در تمام افراد بشر است.
آیاتی مانند: هو الذی بعث فی الامیین رسولا منهم یتلوا علیهم آیاته ویزکیهم ویعلمهم الکتاب والحکمة وان کانوا من قبل لفی ضلال مبین (سوره جمعه، آیه 2) (2) و آیات مشابه آن بخوبی نشان می دهد که هدف از ماموریت پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله هدایت و تربیت و تعلیم و تزکیه همه کسانی بود که در «ضلال مبین » و گمراهی آشکار بودند.
2- تمام آیاتی که خطاب به همه انسانها به عنوان «یا بنی آدم » و «یاایها الناس » و «یاایها الانسان »، و «یا عبادی » می باشد و مشتمل بر اوامر و نواهی و مسائل مربوط به تهذیب نفوس و کسب فضائل اخلاقی است، بهترین دلیل بر امکان تغییر «اخلاق رذیله » و اصلاح صفات ناپسند است، در غیر این صورت، عمومیت این خطابها لغو و بیهوده خواهد بود.
ممکن است گفته شود: این آیات غالبا مشتمل بر احکام است، و احکام مربوط به جنبه های عملی است، در حالی که اخلاق ناظر به صفات درونی است.
ولی نباید فراموش کرد که «اخلاق » و «عمل » لازم و ملزوم یکدیگر و به منزله علت و معلولند، و در یکدیگر تاثیر متقابل دارند; هر اخلاق خوبی سرچشمه اعمال خوب است، همان گونه که اخلاق رذیله، اعمال زشت را به دنبال دارد; و در مقابل، اعمال نیک و بد نیز اگر تکرار شود تدریجا تبدیل به خلق و خوی خوب و بد می شود.
3- اعتقاد به عدم امکان تغییر اخلاق سر از اعتقاد به جبر در می آورد; زیرا مفهومش این است که صاحبان اخلاق بد و خوب قادر به تغییر آن نیستند و چون اعمال آنها بازتاب اخلاق آنها است، پس در انجام کار خوب یا بد مجبورند، و در عین حال مکلف به انجام خوبیها و ترک بدیها هستند; این عین جبر است، و تمام مفاسدی را که مذهب جبر دارد بر آن مترتب می شود. (3)
4- آیاتی که با صراحت تشویق به تهذیب اخلاق می کند و از رذایل اخلاقی بر حذر می دارد نیز دلیل محکمی است بر امکان تغییر صفات اخلاقی، مانند «قد افلح من زکیها وقد خاب من دسیها; هر کس نفس خود را تزکیه کند رستگار شده، و آن کس که نفس خویش را با معصیت و گناه آلوده سازد نومید و محروم گشته است.» (سوره شمس - آیه 9 و 10).
تعبیر به «دسیها» از ماده «دس » و «دسیسه » در اصل به معنی آمیختن شی ء ناپسندی با چیز دیگر است; مثل این که گفته می شود: «دس الحنطة بالتراب; گندم را با خاک مخلوط کرده »، این تعبیر نشان می دهد که طبیعت انسان بر پاکی و تقوا است و آلودگیها و رذائل اخلاقی از خارج بر انسان نفوذ می کند و هر دو قابل تغییر و تبدیل است.
در آیه 34 سوره فصلت می خوانیم: «ادفع بالتی هی احسن فاذا الذی بینک وبینه عداوة کانه ولی حمیم; بدی را با نیکی دفع کن ناگهان (خواهی دید) همان کسی که میان تو و او دشمن است گویی دوست گرم و صمیمی (و قدیمی تو) است!»
این آیه بخوبی نشان می دهد که عداوت و دشمنیهای عمیق که در خلق و خوی انسان ریشه دوانده باشد، با محبت و رفتار شایسته ممکن است تبدیل به دوستیهای داغ و ریشه دار شود; اگر اخلاق، قابل تغییر نبود، این امر امکان نداشت.
در روایات اسلامی نیز تعبیرات روشنی در این زمینه دیده می شود مانند احادیث زیر:
1- حدیث معروف انی بعثت لاتمم مکارم الاخلاق، (4) دلیل واضحی بر امکان تغییر صفات اخلاقی است.
2- روایات فراوانی که تشویق به حسن خلق می کند، مانند: حدیث نبوی: «لو یعلم العبد ما فی حسن الخلق لعلم انه یحتاج ان یکون له خلق حسن; اگر بندگان می دانستند که حسن خلق چه منافعی دارد، یقین پیدا می کردند که محتاج به اخلاق نیکند!»، (5) نشانه دیگر است.
3- در حدیث دیگری از همان حضرت می خوانیم: «الخلق الحسن نصف الدین; اخلاق خوب، نیمی از دین است.» (6)
4- و در حدیثی از امیرمؤمنان علی علیه السلام می خوانیم: «الخلق المحمود من ثمار العقل، الخلق المذموم من ثمار الجهل; اخلاق خوب از میوه های عقل و آگاهی است و اخلاق بد از ثمرات جهل و نادانی است.» (7)
و از آنجا که «علم » و «جهل » قابل تغییر است، اخلاق هم به تبع آن قابل تغییر می باشد.
5- در حدیث دیگری از پیامبراکرم صلی الله علیه و آله آمده است: «ان العبد لیبلغ بحسن خلقه عظیم درجات الاخرة وشرف المنازل وانه لضعیف العبادة; بنده خدا به وسیله حسن اخلاق به درجات عالی آخرت و بهترین مقامات می رسد، در حالی که ممکن است از نظر عبادت ضعیف باشد!» (8)
در این حدیث اولا مقایسه حسن اخلاق به عبادت، و ثانیا ذکر درجات بالای اخروی که حتما مربوط به اعمال اختیاری است، و ثالثا تشویق به تحصیل حسن خلق، همگی نشان می دهد که اخلاق یک امر اکتسابی است، نه اجباری و الزامی و خارج از اختیار! (دقت کنید)
این گونه روایات و تعبیرات گویا و پرمعنی در کلمات معصومین(ع) زیاد دیده می شود (9) و همه آنها نشان می دهد که صفات اخلاقی قابل تغییر است، و گرنه این تعبیرات و تشویقها لغو و بیهوده بود.
6- در حدیث دیگری از رسول خدا صلی الله علیه و آله می خوانیم که به یکی از یارانش به نام «جریر بن عبدالله » فرمود: «انک امرء قد احسن الله خلقک فاحسن خلقک; خداوند به تو چهره زیبا داده، اخلاق خود را نیز زیبا کن!» (10)
کوتاه سخن این که: کتب روایی ما پس از روایاتی است که همگی دلالت بر امکان تغییر اخلاق آدمی دارد. (11)
این بحث را با حدیثی از امیر مؤمنان علی علیه السلام که تشویق به فضائل اخلاقی می کند پایان می دهیم، فرمود: «الکرم حسن السجیة و اجت-ناب الدن-یة; ارزش و کیفیت انسان به اخلاق پسندیده و اجتناب و دوری از اخلاق پست است!» (12)
دلائل طرفداران عدم تغییر اخلاق
در برابر دلائل بالا بعضی به روایاتی تمسک جسته اند که در نظر بد وی از آنها چنین بر می آید که اخلاق قابل تغییر نیست، از جمله:
1- در حدیث معروفی از پیامبر صلی الله علیه و آله آمده است که فرمود:
«الناس معادن کمعادن الذه-ب والفض-ة، خیارهم فی الجاهلی-ة خیاره-م فی الاس-لام; مردم همچون معدنهای طلا و نقره اند، بهترین آنها در زمان جاهلیت بهترین آنها در اسلامند.»
2- در حدیث دیگری از همان حضرت صلی الله علیه و آله آمده است: «اذا سمعتم ان جبلا زال عن مکانه فصد قوه، و اذا سمعتم برجل زال عن خلقه فلا تصد قوه! فانه سیعود الی ما جبل علیه! هر گاه بشنوید کوهی از جایش حرکت کرده، تصدیق کنید، اما اگر بشنوید کسی اخلاقش را رها نموده تصدیق نکنید! چرا که بزودی به همان فطرت خویش باز زیرا این نکته قابل قبول است که روحیات مردم ذاتا متفاوت است، بعضی همچون معدن طلا هستند و بعضی نقره، ولی
‹رس ث/››ح .ت سین ل کشم ن ادنچ ،دراد ق لاخا رییغت ن اکما رد ت حارص ه ک ی تایاور و ق باس ن شور ل ئلاد ه نیرق ه ب ت ایاور ه نوگ ن یا ریسفت ح<>ج خ ساپ ج<>ح)31( اینها دلیل بر این نمی شود که این روحیات قابل تغییر نباشند; و به تعبیر دیگر، این گونه صفات روحی در حد مقتضی است نه علت تامه، لذا با تجربه دیده ایم که این افراد بر اثر تعلیم و تربیت بکلی عوض می شوند.
اضافه بر این، اگر ما بخواهیم مطابق این حدیث حکم کنیم باید بگوییم که همه مردم دارای اخلاق نیکند، بعضی خوبند و بعضی خوبتر، (همانند نقره و طلا)، بنابراین، جایی برای اخلاق رذیله طبیعی وجود نخواهد داشت. (دقت کنید)
در مورد حدیث دوم نیز مساله جنبه مقتضی دارد نه علت تامه، و یا به تعبیر دیگر ناظر به غالب مردم است نه همه مردم; وگرنه مضمون حدیث، مخالف صریح تواریخی است که در دست است و نشان می دهد افرادی اخلاق خود را تغییر داده اند، و تا پایان عمر بر همان روش باقی ماندند.
همچنین مخالف تجربیات روزمره ما است که بسیاری از افراد فاسد را می بینیم به وسیله تعلیم و تربیت راه زندگی خود
را عوض می کنند و تا آخر نیز بر روش جدید می مانند. کوتاه سخن این که: در عین قبول تفاوت روحیات و سجایای اخلاقی مردم با یکدیگر، هیچ کس مجبور نیست که بر اخلاق بد باقی بماند، یا بر اخلاق خوب; صاحبان سجیه نیک ممکن است بر اثر هواپرستی در منجلاب اخلاق سوء سقوط کنند و صاحبان سجایای زشت، ممکن است زیر نظر استاد مربی و در سایه خودسازی به بالاترین مراحل کمال عروج نمایند!
این نکته نیز گفتنی است که بعضی از افراد فاسد و مفسد، برای این که اعمال خود را توجیه کنند، به این گونه منطقها روی می آورند که خدا ما را چنین آفریده، اگر می خواست، می توانست ما را با اخلاق دیگری بیافریند!
به هر حال، روی آوردن به مکتب طرفداران عدم قابلیت تغییر اخلاق نتیجه ای جز سقوط در دامان اعتقاد به جبر، و انکار مکتب انبیا و بیهوده شمردن تلاش علمای اخلاق و روانکاوان و سرانجام فساد جوامع بشری نخواهد داشت.
پاورقی ها 1- محقق نراقی در جامع السعادات این نظریه را برگزیده است (جامع السعادات جلد 1، ص 24).
2- آیه 164 آل عمران نیز همین مضمون را در بردارد.
3- به اصول کافی، جلد 1، ص 155و کشف المراد،بحث قضا و قدر درباره مفاسد و مذهب جبر مراجعه شود.
4- سفینة البحار، (ماده خلق).
5- بحار، جلد 10، ص 369.
6- بحار، ج 71، ص 385.
7- غررالحکم، 1280 - 1281.
8- مهجة البیضاء، ج 5، ص 93.
9- مرحوم کلینی در جلد دوم اصول کافی، در باب حسن الخلق(ص 99) هیجده روایت در این زمینه نقل کرده است.
10- سفینة البحار، ماده خلق.
11- به جلد دوم اصول کافی و روضه کافی، و جلد سوم میزان الحکمة و جلد اول سفینة البحار، در ابواب مناسب مراجعه فرمایید.
12- غرر الحکم.
13- جامع السعاده، جلد اول، صفحه 24.
[ چهارشنبه 05 شهریور 1393 ] [ 23:15 ] [ anwar1 ]
می دانیم پیغمبر ما خاتم است و دین او خاتم و جاودانه است و بلکه پیغمبران گذشته همه مقدمه بوده اند، یعنی در واقع مراحل ابتدائی را می گذرانده اند و بشر هم در مکتب آنها مراحل ابتدائی را پشت سر می گذاشته تا آماده بشود برای مرحله نهایی و با آمدن دین خاتم دیگر پیامبر جدیدی در عالم نخواهد آمد و این دین به صورت پایدار در عالم باقی خواهد ماند. حال ببینیم راز خاتمیت چیست؟ دین خاتم در بسیاری از خصوصیات با ادیان دیگر تفاوت دارد. یکی از آن خصوصیات معجزه دین خاتم است، البته معجزه اصلی آن. معجزات پیامبران دیگر از نوع یک حادثه طبیعی بوده است، مثل زنده کردن مرده یا اژدها شدن عصا و یا شکافته شدن دریا و امثال آنها. اینها هر کدام حادثه ای موقت است، یعنی حوادثی است که در یک لحظه و در یک زمان معین صورت می گیرد و باقی ماندنی نیست. اگر مرده ای زنده شود، زنده شدن او در یک لحظه انجام می گیرد و چند صباحی هم ممکن است زنده بماند ولی بالاخره می میرد و تمام می شود. اگر عصایی اژدها می شود یک امری است که در یک ساعت معین رخ می دهد بعد هم برمی گردد به حالت اولیه اش. معجزاتی که انبیاء گذشته داشته اند همه از این قبیلند. حتی بعضی از معجزات خود پیامبر نیز از جمله اینگونه معجزات است. رفتن پیغمبر از مسجدالحرام به مسجدالاقصی یا شق القمر در شبی یا روزی انجام می گیرد و تمام می شود. ولی برای دین جاودان که می خواهد قرنها در میان مردم باقی بماند چنین معجزه ایکه مدتی کوتاه عمر دارد کافی نیست. چنین دینی معجزه ای جاودان لازم دارد و به همین جهت معجزه اصلی خاتم الانبیاء از نوع کتاب است. پیغمبران دیگر کتاب داشته اند و معجزه هم داشته اند ولی کتابشان معجزه نبود و معجزه شان هم کتاب نبود. موسی تورات داشت و خودش هم می گفت تورات من معجزه نیست، معجزه من غیر از تورات است. ولی پیغمبر اسلام اختصاصاً کتابش معجزه اش هم هست البته نه به معنای اینکه او معجزه دیگری نداشته است بلکه به این معنا که کتابش هم معجزه است و این لازمه دین خاتم و دین جاودان است. مطلب دیگری در مورد دین خاتم است که باز یکی از رازهای خاتمیت بشمار می آید و آن این است که دوره خاتمیت نسبت به دوره های گذشته نظیر دوره نهایی و تخصصی است نسبت به دوره های ابتدایی یعنی دوره صاحب نظر شدن بشر است. دانش آموز در دوره دبستان و دبیرستان فقط به او می گویند و او یاد می گیرد، ولی وقتی که به دوره دانشگاه رسید و به طی کردن دوره تخصص یعنی دوره فوق لیسانس و دکترا پرداخت، اینجا دیگر دوره صاحب نظر شدن است، دوره اجتهاد در فن مربوطه است. دوره دین خاتم برای بشر از نظر کلی نه ملاحظه یک فرد بخصوص نسبت به فرد دیگر، دوره صاحب نظر شدن است. در دوره صاحب نظر شدن بشر است که در مسائل دینی، اجتهاد و مجتهد شأن پیدا می کند، آیا در ادوار گذشته ما مجتهد داشته ایم؟در ادیان ابراهیم و موسی و عیسی مجتهدی وجود داشته است؟ خیر، آنچه قرآن از آن تعبیر به فقاهت و تفقه در دین می کند به هیچ وجه در آن ادیان به چشم نمی خورد. آن کاری که امروز مجتهد با نیروی علم و استدلال و اجتهاد می کند پیغمبران گذشته می کردند ولی نه با قوه اجتهاد بلکه با نیروی وحی و نبوت. اصولاً در آن ادیان اجتهاد وجود نداشت چون خود دین باید زمینه اجتهاد در آن وجود داشته باشد یعنی در یک دین ضوابط و اصول کلی باید بیان شده باشد تا عده متخصص بر اساس آن کلیات و ضوابط روی فکر و نظر، مسائل جزئی را اکتشاف نمایند. ادیان گذشته به دلیل اینکه درس دوره ابتدائی بود، نمی توانست اصول و کلیات را بیان نماید زیرا بشر استعداد فراگیری آنها را نداشت. اصطلاح رایجی است که می گویند پیغمبران مرسل و غیر مرسل، پیغمبران مرسل یعنی پیغمبرانی که صاحب شریعت و قانون هستند مثل ابراهیم و موسی و عیسی و پیغمبران غیر مرسل یعنی پیغمبرانی که تابع پیغمبران دیگر و مبلغ شریعت آنانند و از خودشان قانونی نداشته اند. کاری که هم اکنون مجتهدان می کنند همان کاری است که پیغمبران غیر مرسل می کرده اند. البته مجتهد کارش منحصر به این نیست و علاوه بر اجتهاد حاکم شرعی است و رهبر مردم است، آمر به معروف و ناهی از منکر در میان مردم است، او مصلح میان امت بوده و موظف است که مفاسد را اصلاح نماید. همین کار را نیز در گذشته پیغمبران انجام می دادند ولی در دین خاتم دیگر پیغمبری بخاطر این جهات مبعوث نمی گردد بلکه مجتهدان از عهده چنین وظایفی برمی آیند. این است معنای حدیثی که پیغمبر فرمود: « علماء امتی کانبیاء بنی اسرائیل »؛ علماء امت من مانند انبیاء بنی اسرائیل می باشد البته آن عده از انبیاء بنی اسرائیل است که کارشان فقط تبلیغ و تفهیم و تعلیم و ترویج شریعت موسی بوده است. این است که می گویم دوره انبیاء گذشته، دوره وحی است. به این معنا که حتی تبلیغ و ترویج را هم می بایست انبیاء انجام بدهند ولی در دوره دین خاتم، یک سلسله کارها یعنی کارهایی که مربوط به عالم تبلیغ و ترویج است و یا مربوط به استنباط کلیات از جزئیات است آن را دیگر علماء انجام می دهند نه پیغمبران. پس علماء از این نظر و در این حدود و نه بیشتر، جانشین پیغمبرانند، نه همه پیغمبران، بلکه جانشین پیغمبرانی که صاحب شریعت نیستند. تفاوت شرایع آسمانی یکی در یک سلسله مسائل فرعی و شاخه ای بوده که بر حسب مقتضیات زمان و خصوصیات محیط و ویژگیهای مردمی که دعوت میشده اند متفاوت میشده است و همه شکلهای متفاوت و اندامهای مختلف یک حقیقت و به سوی یک هدف و مقصود بوده است، و دیگر در سطح تعلیمات بوده که پیامبران بعدی به موازات تکامل بشر، در سطح بالاتری تعلیمات خویش را که همه در یک زمینه بوده القاء کرده اند مثلا میان تعلیمات و معارف اسلام در مورد مبدا و معاد و جهان، و معارف پیامبران پیشین از نظر سطح مسائل، تفاوت از زمین تا آسمان است، و به تعبیر دیگر، بشر در تعلیمات انبیاء مانند یک دانش آموز بوده که او را از کلاس اول تا آخرین کلاس بالا بردهاند. این تکامل دین است نه اختلاف ادیان قرآن هرگز کلمه " دین " را به صورت جمع ( ادیان ) نیاورده است از نظر قرآن آنچه وجود داشته است دین بوده نه ادیان یک تفاوت پیامبران با نوابغ و فلاسفه بزرگ این است که فلاسفه هر کدام مکتب مخصوص به خود داشته اند، از این رو همیشه در جهان " فلسفه ها " وجود داشته نه " فلسفه "، ولی پیامبران الهی همیشه مؤید و مصدق یکدیگر بوده اند و یکدیگر را نفی نکرده اند هر کدام از پیامبران اگر در محیط و زمان پیامبر دیگر میبود مانند او قانون و دستورالعمل میآورد منبع: وحی و نبوت، ص 38-40 ، آشنایی با قرآن 1و2، ص 239-237، و ص 238- 23
[ چهارشنبه 05 شهریور 1393 ] [ 23:02 ] [ anwar1 ]
غیرت و مردانگی
((غیرت))به معنای رشک و حسد مردانه و نیز حفاظت آبرو و ناموس و نگهداری عزت و شرف آمده است.
غیرت،از شجاعت،بزرگ منشی و قوت نفس انسان سرچشمه می گیرد و یکی از ملکه های نفسانی انسان و سب مردانگی است و مرد بی غیرت از زمره مردان خارج است.
اگر غیرت بری بادرد باشی وگر بی غیرتی نامرد باشی
غیرت یکی از کمالات انسانی است که دست پرتوان خالق هستی،اسباب آن را در وجود آدمی قرار داده است.غیرت ورزی در حد عالی آن،لازمه ی انسانیت آدمیان مخصوصا مؤمنان پرهیزکار است.
امام علی(ع)فرمود:
ان الله یغار للمؤمن فلیغر،من لا یغار فانه منکوس القلب.(بحارالانوار،ج79،ص115)
خداوند برای مؤمن،غیرت می ورزد،پس او نیز باید غیرت آورد.هرکس غیرت نورزد،دلش وارونه است.
انواع غیرت:
الف:غیرت دینی:
منظور از غیرت دینی،این است که انسان مسلمان نسبت به کیان اسلام و آنچه بدان مربوط میشود حساس باشد،با تمام توان در راه اعتلای آن بکوشد و از کوچکترین خدشه و تعرضی نسبت به آن جلوگیری کند.بر این اساس،جهاد،امر به معروف و نهی از منکر،سفارش به حق و صبر،تعلیم و تعلم و...میتواند در راستای غیرت دینی قرار گیرد،چراکه هریک از موارد یاد شده از یک سوء در تحکیم پایه یهای اسلام مؤثر است و از سوی دیگر،با ضد آن سر ستیز دارد.قرآن مجید از مسلمانان می خواهد که ضمن تقویت غیرت دینی خویش در موارد لزوم،آنرا به کار گیرند و از اسلام و مسلمانان بی یاور دفاع کنند.
و ما لکم لا تقاتلون فی سبیل الله والمستضعفین من الرجال و النساء والولدان.(نساء.75)
شما را چه شده که در راه خدا و مردان و زنان و کودکان مستضعف نمی جنگید؟
پیام این آیه نشانگر آن است که جنگیدن در راه خدا و تلاش در رها سازی مستضعفان خواست خدا و لازمه مسلمانی است.
همه ی غزوه ها و سریه های پیامبر(ص)،جنگهای سه گانه ی امیر مؤمنان(ع)،مبارزه و صلح تحمیلی امام مجتبی(ع) و حماسه ی جاوید عاشورا و مبالرزات بی امان پیشوایان معصوم(ع)و علمای درد آشنا در طول تاریخ،جملگی رنگ غیرت دارد،خداوند میفرماید حتی پیامبر(ص)از اینکه مردم ایمان نمی آوردند،نزدیک بود از بین برود.
لعلک باخع نفسک الا یکونوا مؤمنین.(شعراء.3)
گویا از این که ایمان نمی آورند،می خواهی جانت را از دست بدهی!
امام علی(ع)از این که مسلمانان نسبت به اجرای احکام اسلام و جهاد در راه خدا،بی تفاوتی نشان می دادند،دلش چرکین بود و از خدا مرگ طلب کرد.
ب.غیرت ناموسی:
حمایت و حفاظت از ناموس،ارتباطی تنگاتنگ با شرف و مردانگی شخص مسلمان دارد و با تاکید از ما خواسته که از ناموس خود و هم کیشان در برابر هرگونه گزند داخلی و خارجی به شدت دفاع کنیم و کمترین مسامحه ای از خود بروز ندهیم.
فتوای امام راحل(ره)نیز چنین است:
اگر به ناموس کسی_خواه همسرش باشد یا دیگران_به قصد تجاوز حمله شود،واجب است به هر وسیله ممکن آنرا دفع کند گرچه به کشتن مهاجم بینجامد،بلکه اگر قصد آبروریزی به کمتر از تجاوز هم داشته باشد،به ظاهر حکمش همین است.
ج.غیرت ملی:
مراد از غیرت ملی احساس مسئولیت در برابر تمامیت ارضی کشور اسلامی و دلسوزی و حمایت از مسلمانان و عزت و شرف آنان است که به گونه ای با غیرت دینی و غیرت ناموسی نیز پیوند دارد.
ناگفته مشخص است که ملی گرایی به معنای امروزی از نظر اسلام محکوم و نامعقول است؛ولی وطن دوستی و مشارکت در دفاع از میهن و هم میهنان مساله ای است که با سرشت انسانی عجین و از سوی اسلام به رسمیت شناخته شده است و روایت زیر گواه آن می باشد:
حب الوطن من الایمان.(سفینة البحار،قمی،ج2،ص688)
وطن دوستی از ایمان است.
سخنی از امام راحل:
اگر دشمنی به کشور اسلامی یا مرزهای آن حمله کند و اسلام و جامعه اسلامی مورد خطر قرار گیرد،بر مسلمانان واجب است که به هر وسیله ممکن و با بذل جان و مال از آن دفاع کنند. [ چهارشنبه 05 شهریور 1393 ] [ 22:54 ] [ anwar1 ]
مضرات ریش تراشی
در این مقاله ما سعی بر این کرده ایم تا مضرات ریش تراشی را از نظر دینی و علمی ثابت کنیم. تراشیدن ریش از نظر دین اسلام جایز نمیباشد و مقدار مجاز تا حدی میباشد که وقتی عرف مردم به صورت نگاه میکنند بگویند فلان شخص ریش دارد و در تراشیدن ریش فرقی بین تراشیدن ریش با ماشین یا تیغ نیست. دکتر ((فینکور جرج)) میگوید : برای ریش منافع بسیاری است مانند نگه داری دهان، مانع شدن از رطوبت اضافی دهان، سلامتی دندان و غده های لعابی. نویسنده کتاب تراش ریش از نظر بهداشت مینویسد : تغییر قیافه و رنگ، پیدایش بعضی از امراض دهان و گلو، چایشهای صورت و گلو، جوشهای مخصوصی که در اطراف گلو پیدا میشود، گاهی درد دندانهای بسیار سخت و ناگوار و بعضی از زکام ها، طبق کشفیات علم روز بسیاری از اوقات در اثر تزاشیدن ریش پیدا میشود. نویسنده کتاب تاریخ آمریکا ((سجعان ماریونی)) در کتابش راجع به منافع موی ریش و زیان تراش آن نوشته است که بعضی از مردم ریش داشتن را نمی پسندند و غافلند که داشتن ریش نافعتر است مخصوصا پزشک حاذق مشهور ویکتور ژورژ عقیده اش این است که ریش فوائد بسیاری دارد و مسلم است که ریش داشتن دهان را از دردهای چندی که متوجه دهان و اطراف آن است محافظت می نماید و هم از رطوبات زائدی که متوجه به جوانب دهان است جلوگیری میکند و پزشکان دیگر هم نقل کرده اند وقتی در فصل زمستان ریش تمام کارکنان راه آهن را تراشیدند پس از تراشیدن، اغلب آنها مبتلا به درد و آماس و ورمهای سختی شدند مخصوصا در غده هایی که چشمه های لعابی گلو و دهان است این دردها پدید می آید و نیز گفته اند که پزشک دیگری کسانی را که مبتلا به درد زکام شده بودند با امر کردن به گذاشتن ریش بیماری آنها را درمان کرد و لذا همه از شر این بیماری خلاص شدند. یکی دیگر از منافع ریش که پزشکان به آن اعتراف کرده اند این است که در طولانی مدت پوست کسانی که ریش خود را نمیتراشند شاداب تر و سالم تر میماند چرا که امروزه ثابت شده است که موها دارای روزنه بسیار ریزی میباشند که هوا از آنها رد و بدل میشود و اکسیژن را به زیر پوست میرسانند و به همین جهت پوست کسانی که ریش میگذارند شاداب تر میماند و در طولانی مدت شاداب تر میماند. تشکیل انجمنهایی در دنیا در جهت منافع ریش منافع ریش و زیانهای ریش تراشی برای بسیاری از اطبا پوشیده نیست به گونه ای که هر سال از گوشه و کنار دنیا مقالاتی در این رابطه منتشر میشود از جمله در سال 1911 میلادی به علت شیوع ریش تراشی در کشورهای خارجی و کل دنیا و به دلیل کشف مضرات ریش تراشی عده ای از اطبا و دانشمندان اروپا انجمنی برای مبارزه ریش تراشی در انگلستان تشکیل داده و برای حفظ بهداشت عمومی و جلوگیری از این عمل نشریاتی منتشر نمودند. [ چهارشنبه 05 شهریور 1393 ] [ 15:06 ] [ anwar1 ]
غریزه انسان
انسان دارای دو غریزه مادی و معنوی است
غریزه مادی :که برای تامین نیازهای مادی انسان است مانند تشنگی ٬گرسنگی٬خواب٬بیداری٬ و حیوانات فقط دارای غریزه مادی هستند
غریزه معنوی : که برای عبور دادن انسان از مرز حیوانیت و انسان به کمال واقعی میرساند مانند نوع دوستی ٬خودگذشتگی ٬عبادت٬و... و فرشتگان فقط دارای غریزه معنوی معنوی هستند
وانسان میتواند با نداشتن غریزه معنوی مثل حیوانات رفتار و زندگی کند ولی همیشه در کل حال باید این دو غریزه با هم در وجود انسان باشند تا بتواند زندگی کند و به کمال واقعی برسد
برای رسیدن به کمال انسان باید چند قانون رعایت کند و چند چیز باید باور کند وچند چیز باید انجام دهد .
*چیزهای که باید رعایت کند »»»اخلاق هست . که باید برای ان تلاش کرد و انرا درست کرد نباید دروغ وتهمت نزند
*چیزهای که باید انجام دهد و بعضی چیزها نباید انجام دهد »»»احکام هستند که عملی هستند . مثلا نماز و روزه و زکات و... چیزی که نباید انجام دهد مانند شراب خوردن و...
* چیزهای که باید باور کند و انها »»»عقاید هستند. که مانند توحید و نبوت و...باور کند
و انسان با انجام وباور و رعایت اینها به خدا و کمال میرسد . و برای بدست اوردن اینها باید یک پیش یک راهنما یک کتاب برویم تا اینها رو بدست اورد.
و انها همان خالق انسان . و راهنما ( پیامبر و امامان). دفترچه راهنما (قرآن) [ چهارشنبه 05 شهریور 1393 ] [ 13:52 ] [ anwar1 ]
اصول عقاید ٬پایه و اساس دین اسلام است و اعتقادات هر مسلمان باید از راه دلیل و برهان باشد نه از راه تقلید . مثلاباید برم تحقیق کنم برا من دلیل بیارن که چرا باید توحید چی هست .چرا باید پیامبر باشد و... باید بادلیل باشد نه اینکه هرچه رفیقم اعتقاد پیدا کرد منم بکنم نه تقلید از یک شخص در این مسائل اعتقادی ممنوع است
*اهمیت مباحث اعتقادی (که چرا باید اعتقاد پیدا کنی)
خوستگاه همه رفتارهای انسان ٬باورها و اصول عقایدی اوست اگر این باورها درست رشد یافت رفتار و کردار او نیز شایسته وخوب خواهد بود . و حال میبینیم در بعضی قوم ها و کشورهایی ودر تواریخ خواندیم یا شنیده ایم که اعتقادات انها درست رشد یافت نشده یا موش و سگ یا گاو یا سنگ و... چیزی که خودشون میسازن میپرسن و خدای خود قرار میدهند اینها همه از اعتقادات رشد نیافته انها .
*اثار اعتقاد به دین
۱-(دین به زندگی محتوا میدهد )اگر دین را از زندگی جدا کنیم جز پوچی و تکرار چیزی نمیماند
۲-دین تحیر را بر طف میکند ) تحیر یا همان سرگردانی از اینکه کجا بودم کجا هستم به کجا میروم که در این باره حضرت امیر المومنین علیه السلام فرموده اند«رَحِمَ اللهُ امرَءً عَلِمَ مِن أینَ وفی أینَ والی أین»خدارحمت کند کسی را که بداند کجابوده ٬کجاهست و کجا خواهد رفت
۳-انسان ذاتاًتشنه و عاشق کمال است و تنها دین است که انسان را به کمال واقعی هدایت میکند امام محمد باقر علیه السلام فرموده اند«کمال حقیقی در بصیرت در دین و صبر بر مشکلات و اندازه نگه داشتن در امور زندگی است»
۴-آرامش روانی تنها در سایه دین بدست می اید. انسان بی دین همیشه با اضطراب ترس ٬ناراحتی و پریشانی و دست به گریبان است ودر قران سوره انعام ایه ۸۲ امده است انهایی که ایمان اوردند و
۵-دین انسان رابه تلاش و امید وا می دارد. آنگاه که حوادث سخت وپیچیده در زندگی انسان رخ میدهد و همه درها به روی او بسته می شوند ودر برابر مشکلات احساس ضعف و ناتوانی می کند تنها ایمان است به مبدا و معاد است که به یاری او می شتابد وبه او نیرو میدهدایمان خود رابا ستم آلوده نکردند آرامش و امنیت برای انهاست و انها ره یافتگانند [ چهارشنبه 05 شهریور 1393 ] [ 13:49 ] [ anwar1 ]
- پيامبر صلى الله عليه و آله:
أَتَدرونَ مَا الغيبَةُ؟ قالوا: اَللّه وَرَسولُهُ أَعلَمُ، قالَ: ذِكرُكَ أَخاكَ بِما يَكرَهُ قيلَ: أَرَأَيتَ إِن كانَ فى أَخى ما أَقولُ؟ قالَ: إِن كانَ فيهِ ما تَقولُ فَقَدِ اغتَبتُهُ وَإِن لَم يَكُن فيهِ ما تَقولُ فَقَد بَهَتَّهُ؛
آيا مى دانيد غيبت چيست؟ عرض كردند: خدا و پيامبر او بهتر مى دانند. فرمودند: اين كه از برادرت چيزى بگويى كه دوست ندارد. عرض شد: اگر آنچه مى گويم در برادرم بود چه؟ فرمودند: اگر آنچه مى گويى در او باشد، غيبتش كرده اى و اگر آنچه مى گويى در او نباشد، به او تهمت زده اى.
(الترغيب و الترهيب، ج3، ص515، ح31)
2- پيامبر صلى الله عليه و آله:
مَنِ اغتابَ مُسلِما أَو مُسلِمَةً لَم يَقبَلِ اللّه صَلاتَهُ وَ لا صيامَهُ أَربَعينَ يَوما وَ لَيلَةً إِلاّ أَن يَغفِرَ لَهُ صاحِبُهُ؛
هر كس از مرد يا زن مسلمانى غيبت كند، خداوند تا چهل شبانه روز نماز و روزه او را نپذيرد مگر اين كه غيبت شونده او را ببخشد.
(بحارالأنوار، ج75، ص 258، ح53)
3-امام صادق عليه السلام:
اَلغيبَةُ أَن تَقولَ فى أَخيكَ ما سَتَرَهُ اللّه عَلَيهِ وَ أَمَّا المرُ الظّاهِرُ فيهِ مِثلُ الحِدَّةِ وَ العَجَلَةِ فَلا؛
غيبت آن است كه درباره برادرت چيزى بگويى كه خداوند آن را پوشيده نگه داشته است، اما (گفتن) خصلتهاى آشكارى چون تندخويى و شتابزدگى غيبت نيست.
(بحارالأنوار، ج75، ص246، ح7) 4- امام صادق عليه السلام:
إِذا جاهَرَ الفاسِقُ بِفِسقِهِ فَلا حُرمَةَ لَهُ وَ لا غيبَةَ؛
هرگاه شخص فاسق و گنهكار آشكارا گناه كند، نه حرمتى دارد و نه غيبتى.
(بحارالأنوار، ج75، ص253، ح32)
5- امام على عليه السلام :
اَلسامِعُ لِلغيبَةِ كَالمُغتابِ؛
شنونده غيبت، مانند غيبت كننده است.
(غررالحكم، ج1، ص 307، ح1171)
6- پيامبر صلى الله عليه و آله:
كَفّارَةُ الاِغتيابِ أَن تَستَغفِرَ لِمَنِ اغتَبتَهُ؛
كفّاره غيبت اين است كه براى شخصى كه از او غيبت كرده اى، آمرزش بطلبى.
(امالى طوسى، ص 192)
7- پيامبر صلى الله عليه و آله:
إِذا وُقِعَ فِى الرَّجُلِ و َأَنتَ فى مَلأٍ، فَكُن لِلرَّجُلِ ناصِرا و َلِلقَومِ زاجِرا وَقَمُ عَنهُم؛
اگر در ميان جمعى بودى و از كسى غيبت شد، او را يارى كن و آن جمع را از غيبت كردن بازدار و از ميانشان برخيز و برو.
(كنزالعمال، ج3، ص586، ح8028)
8-پيامبر صلى الله عليه و آله:
اَلغيبَةُ اَسرَعُ فى دينِ الرَّجُلِ المُسلِمِ مِنَ الكِلَةِ فى جَوفِهِ؛
غيبت كردن در (نابودى) دين مسلمان مؤثرتر از خوره در درون اوست.
(كافى، ج2، ص357، ح1)
9- امام باقر عليه السلام:
مَنِ اغتيبَ عِندَهُ أَخوهُ المُؤمِنُ فَنَصَرَهُ و َأَعانَهُ نَصَرَهُ اللّه فِى الدُّنيا و آلخِرَةِ وَ مَنِ اغتيبَ عِندَهُ أَخوهُ المُؤمِنُ فَلَم يَنصُرهُ (وَلَم يُعِنهُ) و َلَم يَدفَع عَنهُ و َهُوَ يَقدِرُ عَلى نُصرَتِهِ وَ عَونِهِ إِلاّخَفَضَهُ اللّه فِى الدُّنيا و آخِرَةِ؛
كسى كه در حضور او از برادر مؤمنش غيبت شود و او به ياريش برخيزد، خداوند در دنيا و آخرت او را يارى دهد و كسى كه در حضور او از برادر مؤمنش غيبت شود و او ـ با آن كه مى تواند ياريش كند ـ به يارى او برنخيزد و از وى دفاع نكند، خداوند او را در دنيا و آخرت پَست گرداند.
(ثواب الاعمال، ص 148)
10- پيامبر صلى الله عليه و آله:
يُؤتى بِأَحَدٍ يَومَ القيامَةِ يوقَفُ بَينَ يَدَىِ اللّه وَيُدفَعُ إِلَيهِ كِتابُهُ فَلايَرى حَسَناتِهِ فَيَقولُ: إِلهى، لَيسَ هذا كِتابى فَإِنّى لاأَرى فيها طاعَتى؟! فَيُقالُ لَهُ: إِنَّ رَبَّكَ لايَضِلُّ وَلايَنسى ذَهَبَ عَمَلُكَ بِاغتيابِ النّاسِ ثُمَّ يُؤتى بِآخَرَ وَيُدفَعُ إِلَيهِ كِتابُهُ فَيَرى فيهِ طاعاتٍ كَثيرَةً فَيَقولُ: إِلهى ما هذا كِتابى فَإِنّى ما عَمِلتُ هذِهِ الطّاعاتِ فَيُقالُ: لأَِنَّ فُلانا اغتابَكَ فَدُفِعَت حَسَناتُهُ إِلَيكَ؛
روز قيامت فردى را مى آورند و او را در پيشگاه خدا نگه مى دارند و كارنامه اش را به او مى دهند، اما حسنات خود را در آن نمى بيند. عرض مى كند: الهى! اين كارنامه من نيست! زيرا من در آن طاعات خود را نمى بينم! به او گفته مى شود: پروردگار تو نه خطا مى كند و نه فراموش. عمل تو به سبب غيبت كردن از مردم بر باد رفت. سپس مرد ديگرى را مى آورند و كارنامه اش را به او مى دهند. در آن طاعت بسيارى را مشاهده مى كند. عرض مى كند: الهى! اين كارنامه من نيست! زيرا من اين طاعات را بجا نياورده ام! گفته مى شود: فلانى از تو غيبت كرد و من حسنات او را به تو دادم.
(جامع الأخبار، ص 412) 11- پيامبر صلى الله عليه و آله:
مَن عامَلَ النّاسَ فَلَم يَظلِمهُم وَحَدَّثَهُم فَلَم يَكذِبهُم وَ وَعَدَهُم فَلَم يَخلِفهُم فَهُوَ مِمَّن كَمُلَت مُرُوءتُهُ وَ ظَهَرَت عَدالَـتُهُ وَ وَجَبَت اُخُوَّتُهُ وَحَرُمَت غيبَتُهُ؛
هر كس در معاشرت با مردم به آنان ظلم نكند، دروغ نگويد و خلف وعده ننمايد، جوانمرديش كامل، عدالتش آشكار، برادرى با او واجب و غيبتش حرام است.
(خصال، ص 208، ح 28) 12-پيامبر صلى الله عليه و آله:
اَلذَّنبُ شومٌ عَلى غَيرِ فاعِلِهِ اِن عَيَّرَهُ ابتُلِىَ بِهِ وَ اِن اَغتابَهُ أَثِمَ وَ اِن رَضىَ بِهِ شارَكَهُ؛
گناه براى غير گناهكار نيز شوم است، اگر گنهكار را سرزنش كند به آن مبتلا مى شود، اگر از او غيبت كند گنهكار شود و اگر به گناه او راضى باشد، شريك وى است.
(نهج الفصاحه، ح 1623) 13- امام صادق عليه السلام:
قالَ لُقمانُ لاِبنِهِ: وَلِلحاسِدِ ثَلاثُ عَلاماتٍ: يَغتابُ إِذا غابَ وَيَتَمَلَّقُ إِذا شَهِدَ وَيَشمَتُ بِالمُصيبَةِ؛
لقمان به فرزندش گفت: حسود را سه نشانه است: پشت سر غيبت مى كند، روبه رو تملّق مى گويد و از گرفتارى ديگران شاد مى شود.
(خصال، ص 121)
14- امام على عليه السلام :
اَدَّبْتُ نَفْسى فَما وَجَدْتُ لَها بِغَيرِ تَقْوَى الاْلهِ مِنْ اَدَبِ فى كُلِّ حالاتِها وَ اِن قَصُرَتْ اَفْضَلَ مِنْ صَمْتِها عَنِ الْكَذِبِ وَ غيبَةِ النّاسِ اَن غيبَتَهُم حَرَّمَها ذُوالْجَلالِ فِى الْكُتُبِ اِن كانَ مِن فِضَّةٍ كَلامُكِ يا نَفْسُ فَاِنَّ السُّكوتَ مِن ذَهَبِ؛
به ادب و تربيت نفس خود پرداختم و براى آن / ادبى بهتر از تقواى الهى در تمام حالاتش نيافتم و اگر از پس اين امر برنيامد / براى آن چيزى بهتر از دم فروبستن از دروغ نيافتم و از غيبت مردمان، همانا غيبت آنان را / خداوند با عظمت در كتابها حرام كرده است اى نفس، اگر سخن تو / نقره است، سكوت طلاست
(اعلام الدين، ص 273)
15- پيامبر صلى الله عليه و آله:
مَن تَطَوَّلَ عَلَی أخیهِ فی غیبَةٍ سَمِعَها فیهِ فی مَجلِسٍ فَرَدَّها عَنهُ رَدَّ اللهُ عَنهُ ألفَ بابٍ مِنَ الشَّرِّ فی الدُّنیا وَ الاخِرةِ؛
هر که در مجلسی بشنود که از برادرش غیبت می شود و آن غیبت را از او دفع کند خداوند هزار باب بدی را در دنیا و آخرت از او دفع می کند.
(من لا یحضره الفقیه، ج4، ص15) [ سهشنبه 04 شهریور 1393 ] [ 18:32 ] [ anwar1 ]
رسول اكرم صلى الله عليه و آله :
أَفضَلُ العمالِ العِلمُ بِاللّه إِنَّ العِلمَ يَنفَعُكَ مَعَهُ قَليلُ العَمَلِ وَكَثيرُهُ وَإِنَّ الجَهلَ لايَنفَعُكَ مَعَهُ قَليلُ العَمَلِ وَلا كَثيرُهُ؛
بهترين اعمال، خداشناسى است، زيرا با وجود علم و معرفت، عمل، كم يا زياد تو را سود مى بخشد اما با وجود نادانى (نسبت به خدا) عمل، نه اندكش تو را سود مى بخشد نه بسيارش.
نهج الفصاحه ، ص228
حدیث (2) امام على عليه السلام :
وَ لَو ضَرَبتَ فى مَذاهِبِ فِكرِكَ لِتَبلُغَ غاياتِهِ ما دَلَّتكَ الدَّلالَةُ إِلاّ عَلى أَنَّ فاطِرَ النَّملَةِ هُوَ فاطِرُ النَّخلَةِ لِدَقيقِ تَفصيلِ كُلِّ شَى ءٍ و َغامِضِ اختِلافِ كُلِّ حَىٍّ وَ مَا الجَليلُ وَ اللَّطيفُ وَ الثَّقيلُ و َالخَفيفُ و َالقَوىُّ وَ الضَّعيفُ فى خَلقِهِ إِلاّ سَواءً؛
اگر راههاى انديشه ات را در نوردى تا به پايانه هاى آن رسى، هيچ دليلى تو را جز به اين رهنمون نشود كه آفريننده مورچه همان آفريننده درخت خرما است و اين به سبب دقت و ظرافتى است كه جداسازى هر چيزى از چيز ديگر و پيچيدگى و تنوعى است كه در هر موجود زنده اى به كار رفته است موجودات بزرگ و كوچك، سنگين و سبك و نيرومند و ناتوان، همگى در آفرينش براى خداوند يكسانند.
نهج البلاغه(صبحی صالح) ، ص271 ، خطبه 185
حدیث (3) امام رضا عليه السلام :
إِنَّما قُلتُ اللَّطيفُ، لِلخَلقِ اللَّطيفِ و َلِعِلمِهِ بِالشَّى ءِ اللَّطيفِ أَلاتَرى إِلى أَثَرِ صُنعِهِ فِى النَّباتِ اللَّطيفِ و َغَيرِ اللَّطيفِ و َفِى الخَلقِ اللَّطيفِ مِنَ أَجسامِ الحَيوانِ مِنَ الجِرجِسِ و َالبَعوضِ و َما هُوَ أَصغَرُ مِنهُما مِمّا لايَكادُ تَستَبينُهُ العُيونُ بَل لايَكادُ يُستَبانُ لِصِغَرِهِ الذَّكَرُ مِنَ النثى و َالمَولودُ مِنَ القَديمِ فَلَمّا رَأَينا صِغَرَ ذلِكَ فى لُطفِهِ ... عَلِمنا أَنَّ خالِقَ هذَا الخَلقِ لَطيفٌ؛
گفتم لطيف است، چون هم موجودات لطيف آفريده و هم به چيزهاى ظريف و ريز آگاهى دارد. آيا نشانه آفرينش او را در گياهان ظريف و غير ظريف و در پيكرهاى ظريف و ريز جاندارانى چون كك و پشه و كوچك تر از اينها را نمى بينى كه تقريبا به چشم ديده نمى شوند و از بس ريزند نر و ماده آنها و نوزاد و كهن زادشان از يكديگر تشخيص داده نمى شوند. پس چون ريزى و ظرافت اين چيزها را ديديم... پى برديم كه آفريننده اين موجودات نيز لطيف است.
التوحيد(صدوق) ، ص 63
حدیث (4) رسول اكرم صلى الله عليه و آله :
إِنَّ اللّه خَلَقَ يَومَ خَلَقَ السَّماواتِ وَالارضَ مِائَةَ رَحمَةٍ كُلُّ رَحمَةٍ طِباقُ ما بَينَ السَّماءِ و َالارضَ فَجَعَلَ مِنها فِى الارضِ رَحمَةً فَبِها تَعطِفُ الوالِدَةُ عَلى وُلدِها و َالوَحشُ و َالطَّيرُ بَعضُها عَلى بَعضٍ و َأَخَّرَ تِسعا و َتِسعينَ فَإِذا كانَ يَومُ القيامَةِ أَكمَلَها بِهذِهِ الرَّحمَةِ؛
خداوند روزى كه آسمانها و زمين را آفريد، صد رحمت بيافريد كه هر يك از آنها ميان زمين و آسمان را پر مى كند و يكى را در زمين قرار داد كه بوسيله آن مادر به فرزند محبت مى كند و حيوانات وحشى و پرندگان به يكديگر مأنوسند و نود و نه رحمت را نگه داشته و همين كه روز قيامت شود اين يك رحمت را نيز بر آن مى افزايد.
نهج الفصاحه ، ص 313 ، ح 781
حدیث (5) امام صادق عليهالسلام :
وَ قَد سَأَلَهُ ابنُ أَبِى العَوجاءِ: وَ لِمَ احتَجَبَ عَنهُم و َأَرسَلَ إِلَيهِمُ الرُّسُلَ؟ وَيلَكَ و َكَيفَ احتَجَبَ عَنكَ مَن أَراكَ قُدرَتَهُ فى نَفسِكَ؟ نَشَأَكَ و َلَم تَكُن وَ كَبَّرَكَ بَعدَ صِغَرِكَ و َقَوّاكَ بَعَدَ صَعفِكَ... وَ ما زالَ يَعُدُّ عَلَىَّ قُدرَتَهُ الَّتى هِىَ فى نَفسِىَ الَّتى لااَدفَعُها حَتّى ظَنَنتُ أَنَّهُ سَيَظهَرُ فيما بَينى وَ بَينَهُ؛
در پاسخ ابن ابى العوجاء كه پرسيد: چرا خداوند خود را از مردم در پرده داشت و آن گاه پيامبران را سويشان فرستاد؟ فرمودند: واى بر تو كسى كه قدرتش را در وجود تو نشانت داده چگونه خود را از تو پوشيده داشته است؟ تو را كه نبودى پديد آورد، كوچك بودى بزرگت كرد، ناتوان بودى توانايت گردانيد... حضرت پيوسته مظاهر قدرت خدا را كه در وجود من است و نمى توانم منكرشان شوم برايم برشمرد تا جايى كه خيال كردم بزودى خداوند ميان من و او ظاهر خواهد شد.
کافی(ط-الاسلامیه) ج1 ، ص75 - التوحيد(صدوق)، ص 127
حدیث (6) امام على عليه السلام :
وَلايَعزُبُ عَنهُ عَدَدُ قَطرِ الماءِ وَ لا نُجومُ السَّماءِ وَ لا سَوا فِى الرّيحِ فِى الهَواءِ و َلا دَبيبُ النَّملِ عَلَى الصَّفا و لا مَقيلُ الذَّرِّ فِى اللَّيلَةِ الظَّلماءِ يَعلَمُ مَساقِطَ الوراقِ وَ خَفِىِّ طَرَفِ الحداقِ؛
شمار قطره هاى آبها و ستارگان آسمان و ذرات گردوغبار پراكنده در هوا و حركت مورچه برسنگ بزرگ و خوابگاه مورچگان در شب تاريك بر او پوشيده نيست و محل ريزش برگها و بر هم خوردن پلكها را مى داند.
نهج البلاغه(صبحی صالح) ، ص256 ، خطبه 178
حدیث (7) امام على عليه السلام :
... عالِمُ السِّرِّ مِن ضَمائِرِ المُضمِرينَ و َنَجوَى المُتَخافِتينَ وَ خَواطِرِ رَجمِ الظُّنونِ وَ عَقدِ عَزيماتِ اليَقينِ... ؛
خدا داناست به هر رازى كه مردم در دل نهان داشته اند، و به نجواى آهسته رازگويان و به هر گمان كه در خاطرى نهفته است و به هر تصميمى كه از روىِ يقين گرفته شود.
نهج البلاغه(صبحی صالح) ، ص 134 ، خطبه 91
حدیث (8) امام على عليه السلام :
أَعلَمُ النّاسِ بِاللّه أَكثَرُهُم لَهُ مَسأَلَةً؛
خداشناس ترين مردم پر درخواست ترين آنها از خداست.
تصنیف غررالحکم و درر الکلم ،ص192 ،ح 3734
حدیث (9) امام على عليه السلام :
يَنبَغى لِمَن عَرَفَ اللّه سُبحانَهُ أَن لا يَخلُوَ قَلبُهُ مِن رَجائِهِ و َخَوفِهِ؛
كسى كه خداى سبحان را مى شناسد، شايسته است دلش از بيم و اميد به او خالى نباشد.
شرح آقا جمال الدین خوانساری بر غررالحکم و دررالکلم ، ج6، ص441، ح10926
حدیث (10) امام موسی کاظم علیه السلام:
أفضَلُ العِبادَةِ بَعدِ المَعرِفَةِ إِنتِظارُ الفَرَجِ؛
بهترین عبادت بعد از شناختن خداوند، انتظار فرج و گشایش است.
تحف العقول، ص403
حدیث (11) امام محمد باقر علیه السلام:
ما عَرَفَ اَللهَ مَن عَصاهُ؛ خدا را نشناخته آن که نافرمانی اش کند. تحف العقول، ص294
حدیث (12) امام صادق عليه السلام :
مَن عَرَفَ اللهَ خافَ اللهَ و مَن خافَ اللهَ سَخَت نَفسَهُ عَنِ الدُّنیا؛
هر که خدا رابشناسد ترس او در دلش می افتد و هر از خدا ترسان باشد نفسش از دنیا باز می ماند.
کافی(ط-الاسلامیه) ، ج2 ،ص68 -تحف العقول ، ص362
حدیث (13) امام کاظم علیه السلام:
اَفضَلُ ما یَتَقَرَّبُ به العَبدُ اِلی اللهِ بَعدِ المَعرِفَةِ به ، الصَلوةُ؛
بهترین چیزی که بنده بعد از شناخت خدا به وسیله آن به درگاه الهی تقرب پیدا می کند، نماز است.
تحف العقول، ص391
حدیث (14) امام صادق عليه السلام :
مَنْ عَرَفَ اللّهَ خافَهُ ، وَ مَنْ خافَ اللّهَ حَثَّهُ الْخَوفُ مِنَ اللّهِ عَلَى الْعَمَلِ بِطاعَتِهِ وَ الاَخْذِ بِتَأديبِهِ ، فَبَشِّرِ الْمُطيعينَ المُتَأَدِّبينَ بِاَدَبِ اللّهِ وَ الآخِذينَ عَنِ اللّهِ اَنَّهُ حَقٌّ عَلَى اللّهِ اَنْ يُنْجيَهُ مِنْ مُضِلاّتِ الْفِتَنِ؛
آنكه خدا را شناخت ، از او ترسيد و آن كس كه از خدا ترسيد ، ترس از خدا او را به عمل به فرمان او و در پيش گرفتن ادبش واداشت . پس فرمانبردارانِ ادب شده به ادب خدا و اطاعت كنندگان دستورهاى او را بشارت ده كه بر خداست كه آنها را از فتنه هاى گمراهكننده برهاند.
بحار الانوار(ط-بیروت)،ج67 ، ص400
حدیث (15)امام حسن(عليه السلام):
مَن عَرَفَ اللَّهَ أحَبَّهُ.
هر كس خدا را بشناسد، دوستش بدارد.
مجموعه ی ورام ،ج1 ،ص52 [ سهشنبه 04 شهریور 1393 ] [ 18:20 ] [ anwar1 ]
«وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّکَ مِن بَنىِ ءَادَمَ مِن ظُهُورِهِمْ ذُرِّیَّتهَُمْ وَ أَشهَْدَهُمْ عَلىَ أَنفُسِهِمْ أَ لَسْتُ بِرَبِّکُمْ قَالُواْ بَلىَ شَهِدْنَا أَن تَقُولُواْ یَوْمَ الْقِیَامَةِ إِنَّا کُنَّا عَنْ هَاذَا غَفِلِین»(اعراف/172)
و (به خاطر بیاور) زمانى را که پروردگارت از پشت و صلب فرزندان آدم، ذریه آنها را برگرفت و آنها را گواه بر خویشتن ساخت (و فرمود:) «آیا من پروردگار شما نیستم؟» گفتند: «آرى، گواهى مىدهیم!» (چنین کرد مبادا) روز رستاخیز بگویید: «ما از این، غافل بودیم (و از پیمان فطرى توحید بىخبر ماندیم)»!
این آیه کریمه به وجود عالمی اشاره دارد که خداوند از همه انسانها قبل از اینکه به عالم خاکی پانهند شهادت و گواهی بر توحید و یگانگی خودش گرفته و کافران در عالم آخرت اظهارندامت از فراموشی چنین پیمانی را می کنند. حال برای ما این سوالها مطرح است که این عالم چه بوده است؟ آیا بر عالم خاکی تقدم زمانی دارد یا جزئی از خود دنیا ست؟ خداوند متعال از بشر چه تعهد و پیمانی و به چه شکل گرفته؟
علامه طباطبائی در تفسیر المیزان بعد از بیان معانی و انحاء مختلف اخذ و گرفتن می فرمایند، اخذ چیزى از چیزى دیگر مستلزم این است که اولى جدا و به نحوى از انحاء مستقل از دومى باشد، و این جدایى و استقلال بحسب اختلاف عنایاتى که متعلق اخذ مىشود و نیز به اختلاف عباراتى که در آن لحاظ مىگردد مختلف مىشود، ... پس هر جا که دیدیم صحبت از اخذ به میان آمد نمىتوانیم بفهمیم که نوع آن کدامیک از این انند، اخذ چیزى از چیزى دیگر مستلزم این است که اولى جدا و به نحوى از انحاء مستقل از دومى باشد، و این جدایى و استقلال بحسب اختلاف عنایاتى که متعلق اخذ مىواع مختلف است، مگر اینکه بیان زائدى در کار باشد، به همین جهت در آیه مورد بحث خداى تعالى بعد از جمله" وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّکَ مِنْ بَنِی آدَمَ" که تنها جدایى ماخوذ را از ماخوذ منه مىرساند جمله" مِنْ ظُهُورِهِمْ" را اضافه کرد تا دلالت کند بر نوع جدایى آن دو، و اینکه این جدایى و این اخذ از نوع اخذ مقدارى از ماده بوده، بطورى که چیزى از صورت ما بقى ماده ناقص نشده، و نیز استقلال و تمامیت خود را از دست نداده، و پس از اخذ آن مقدار ماخوذ را هم موجود و مستقل و تمام عیارى از نوع ماخوذ منه کرده، فرزند را از پشت پدر و مادر گرفته، و آن را که تا- کنون جزئى از ماده پدر و مادر بوده موجودى مستقل و انسانى تمام عیار گردانیده و از پشت این فرزند نیز فرزند دیگر أخذ کرده و همچنین تا آنجا که اخذ تمام شود، و هر جزئى از هر موجودى که باید جدا گردد، و افراد و انسانها موجود گشته و منتشر شوند، و هر یک از دیگرى مستقل شده و براى هر فردى نفسى مستقل درست شود، تا سود و زیانش عاید خودش گردد، این آن مفادى است که از جمله" وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّکَ مِنْ بَنِی آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّیَّتَهُمْ" استفاده مىشود. (ترجمه تفسیر المیزان، ج8 ص400)
جمله" وَ أَشْهَدَهُمْ عَلى أَنْفُسِهِمْ أَ لَسْتُ بِرَبِّکُمْ" از یک فعل دیگر خداوند بعد از جدا ساختن ابناء بشر از پدران خبر مىدهد، و آن فعل خدا این است که هر فردى را گواه خودش گرفت، و اشهاد بر هر چیز حاضر کردن گواه است در نزد آن و نشان دادن حقیقت آن است تا گواه، حقیقت آن چیز را از نزدیک و به حس خود درک نموده و در موقع به شهادت به آنچه که دیده شهادت دهد، و اشهاد کسى بر خود آن کس نشان دادن حقیقت او است به خود او تا پس از درک حقیقت خود و تحمل آن در موقعى که از او سؤال مىشود شهادت دهد و از آنجایى که نفس هر صاحب نفسى از جهاتى بغیر خود ارتباط و تعلق دارد، و ممکن است انسان نسبت به پارهاى از آنها استشهاد شود، و نسبت به پارهاى دیگر نشود، از این رو اضافه کرد:" أَ لَسْتُ بِرَبِّکُمْ" تا بدین وسیله مورد استشهاد را معلوم کرده باشد، و بفهماند آن امرى که براى آن، ذریه بشر را استشهاد کردهایم ربوبیت پروردگار ایشان است تا در موقع پرستش به ربوبیت خداى سبحان شهادت دهند. (ترجمه المیزان، ج8، ص: 401)
علامه دراینجا فقر ذاتی بشر را ثابت می کند که هرچند انسان دارای مکنت و رفاه باشد بازهم نمی تواند ادعای رفع تمام زیانها و ضررهای دنیا را کند و این فقر و نیاز همیشه باانسان است پس احتیاج آدمى به پروردگارى که مالک و مدبر است جزو حقیقت و ذات انسان است، و فقر به چنین پروردگارى در ذات او نوشته شده، و ضعف بر پیشانیش مکتوب گشته، و این معنا بر هیچ انسانى که کمترین درک و شعور انسانى را داشته باشد پوشیده نیست، و چگونه تصور دارد که شعور او حاجت را درک بکند و لیکن آن کسى را که احتیاجش به او است درک نکند؟ پس اینکه فرمود:" أَ لَسْتُ بِرَبِّکُمْ" بیان آن چیزى است که باید به آن شهادت داد، و جمله" بَلى شَهِدْنا" اعتراف انسانها است به اینکه این مطلب را ما شاهد بودیم و چنین شهادتى از ما واقع شد.
و لذا بعضى گفتهاند آیه شریفه اشاره است به آن مواردى که انسان در زندگى دنیایش به احتیاج خود در جمیع جهات زندگى و متعلقات و لوازم و احکام وجودش پى مىبرد، و معنایش این است که ما بنى آدم را در زمین خلق کردیم و ایشان را در اقطار زمین پراکنده نموده و با توالد و تناسل از یکدیگر متمایزشان ساختیم، و ایشان را به محتاج بودن و مربوب بودنشان واقف ساختیم و در نتیجه همه به این معنا اعتراف کرده و گفتند:" آرى ما شاهدیم که تو پروردگار مایى". (المیزان، ص402) دراینجا علامه طباطبایی منظور خود را از شهادت گرفتن خداوند وجود فطرت در انسان می داند که هرکس با هرفرهنگی که دارد دارای فطرتی است که خدا را درک می کند و از این فطرت است که سوال می شود.
و بهر حال آیه" وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّکَ مِنْ بَنِی آدَمَ ..." دلالت دارد بر اینکه تمامى افراد بشر مورد این استشهاد واقع شده، و یکا یک ایشان به ربوبیت پروردگار اعتراف نمودهاند و ذیل آن و همچنین آیه بعدش یعنى جمله" أَنْ تَقُولُوا یَوْمَ الْقِیامَةِ إِنَّا کُنَّا عَنْ هذا غافِلِینَ" و جمله" أَوْ تَقُولُوا إِنَّما أَشْرَکَ آباؤُنا مِنْ قَبْلُ وَ کُنَّا ذُرِّیَّةً مِنْ بَعْدِهِمْ أَ فَتُهْلِکُنا بِما فَعَلَ الْمُبْطِلُونَ" غرض از این اخذ و استشهاد را بیان مىکند.( ترجمه المیزان، ج8، ص: 403)
در ضرورت وجود چنین استشهاد و عالمی برای شهادت نیز علامه توضیح می دهد که اگر خداوند متعال از فرد فرد بشر بر خودش شاهد نمی گرفت یا اگر شاهد می گرفت در همه افراد نبود آنگاه دیگر حجت خدا در شرک بندگان تمام نمی شد.
زیرا اگر بکلى از این کار صرف نظر مىکردیم و احدى را شاهد بر خودش نمىگرفتیم، و احدى به ربوبیت ما شهادت نمىداد، و به این معنا علم و اطلاعى بهم نمىرسانید همه در قیامت بر ما اقامه حجت مىکردند، و مىگفتند: ما در دنیا از ربوبیت پروردگار غافل بودیم، و بر غافل هم تکلیف و مؤاخذهاى نیست" أَنْ تَقُولُوا یَوْمَ الْقِیامَةِ إِنَّا کُنَّا عَنْ هذا غافِلِینَ".
و اگر بکلى از این کار صرفنظر نمىکردیم، و لیکن در تمامى افراد اعمال نمىنمودیم، و به اشهاد بعضى از آنان اکتفاء مىکردیم مثلا تنها پدران را مورد این امر عظیم قرار مىدادیم در این صورت نیز حجت آنان بر ما تمام بود، زیرا اگر پدران که بحسب فرض میثاق دادهاند شرک مىورزیدند مقصر و گناه کار شناخته مىشدند ولى فرزندان در این گمراهى هیچ تقصیرى نداشتند، براى اینکه در یک امرى که جز تقلید از پدران هیچ راه دیگرى نسبت به آن ندارند و هیچگونه علمى نه اجمالى و نه تفصیلى به آن نداشته و نمىتوانستند داشته باشند از پدران خود پیروى کردهاند، این پدران بودهاند که با علم به حقیقت امر فرزندان ضعیف خود را به سوى شرک سوق دادهاند و با تلقینات سوء خود آنان را بر این رسم نکوهیده بار آوردند، حتى فرزندان اطلاعى از ضلالت و اضلال پدران هم نداشتند، و به همین جهت حجت آنان بر ما تمام بود، و مىتوانستند بگویند: شرک و عصیان و ابطال حق همه از پدران ما بوده، و تنها آنان مستحق مؤاخذه هستند- ما حقى را نمىفهمیدیم تا مامور به احقاق آن شده و در صورت عصیان آن امر مورد مؤاخذه قرار بگیریم، پس ما در عین اینکه همه عمر مشرک بودهایم مع ذلک هیچ گناهى از ما سر نزده، و هیچ حقى را ابطال نکردهایم،" أَوْ تَقُولُوا إِنَّما أَشْرَکَ آباؤُنا مِنْ قَبْلُ وَ کُنَّا ذُرِّیَّةً مِنْ بَعْدِهِمْ أَ فَتُهْلِکُنا بِما فَعَلَ الْمُبْطِلُونَ" و حرفشان هم حسابى بود.( ترجمه المیزان، ج8، ص: 404)
علامه طبرسی در مجمع البیان کیفیت این شاهد گرفتن را در سه قول از تمام مفسرین و محدثین و مکلمین چنین بیان می دارد:
علماى سنى و شیعه، در باره معناى این آیه و این بیرون آوردن و شهادت خواستن، اختلاف کرده و چند وجه گفتهاند:
1- خداوند، ذریه آدم را بصورت ذرات (ژنها) از صلبش بیرون آورد و آنها را به آدم نشان داد و فرمود: من از ذریه تو پیمان مىگیرم که مرا بپرستند و برایم شریک قرار ندهند و روزى آنها با من باشد. سپس به آنها گفت: آیا من خداى شما نیستم؟
گفتند: بله، شهادت مىدهیم که خداى ما هستى. به ملائکه فرمود: شما گواه باشید، گفتند: گواهیم.
برخى گفتهاند: خداوند در آن حالت به آنها فهم و خرد بخشید، بطورى که خطاب خدا را مىشنیدند و مىفهمیدند. سپس آنها را به صلب آدم بازگردانید. مردم همگى در صلب آدم محبوس بودند و خداوند تدریجاً آنها را بیرون مىآورد. کسانى که بر اسلام پایدار بمانند، تابع فطرت نخستین هستند و کسانى که کافر شوند، فطرت نخستین را ترک کردهاند. این وجه، از جماعتى از مفسرین است. روایاتى هم در اینباره نقل کردهاند که از نظر فنى چندان مورد اعتماد نیستند.
محققین مىگویند: ظاهر قرآن با این مطلب، سازش ندارد. زیرا خداوند مىگوید: ذریه بنى آدم را از پشت بنى آدم گرفت نه از پشت آدم. سپس خداوند مىفرماید: اینکار را کردیم تا نگویند: غافل بودیم یا عذر بیاورند که پدرانى مشرک داشته و بر دین پدران خود بزرگ شدهاند، از اینجا بر مىآید: که اینان داراى پدرانى مشرک بودهاند. پس منظور صلب آدم نیست. وانگهى ذریهاى که از صلب آدم بیرون آمد. اگر عاقل نبود که نمىتوانست شناسنده توحید باشد و اگر عاقل بود، نباید این عهد و پیمان را از یاد ببرد، زیرا گرفتن عهد و پیمان در صورتى حجت است که انسان فراموش نکند. اکنون ما طبق این قول باید آن پیمان را بخاطر داشته باشیم و حال آنکه نداریم. چگونه ممکن است که تمام عقلاى عالم چنین پیمانى را که خود بسته و امضاء کردهاند، از یاد ببرند؟! ما ملاحظه مىکنیم که اهل آخرت، بسیارى از احوال دنیا را مىشناسند و اهل بهشت به اهل جهنم مىگویند: ما وعده خدا را حق یافتیم! (اعراف 44). در صورتى که این مطلب صحیح باشد، باید به این صورت باشد که خداوند مردم را در گذشته، مکلف ساخته باشد. آن گاه آنها را بار دیگر باز گردانده باشد تا آنها را ثواب یا کیفر دهد. بدون اینکه بیاد گذشته باشند و چنین فرضى نتیجهاش درستى مذهب تناسخ است.
از على بن عیسى نقل شده است که ابو بکر بن اخشید، مىگفت: ممکن است این مطلب صحیح باشد، لکن خداوند این کار را به این منظور انجام داد که آنها را در راه شکر و نعمت و اقرار به یکتایى قرار دهد و نشان دهد که اساس خلقت انسان، بر نیکى گذاشته شده است. چنان که روایت شده است که: مردم بر فطرت، زادهاند. ابو الهذیل در کتاب حجت، حکایت کرده است که: حسن بصرى و اصحابش مىگفتند: نعمتى که در بهشت به اطفال داده میشود، پاداش ایمان آنها در عالم ذر است.
2- مقصود این است که خداوند اولاد آدم را از صلب پدران برحم مادران انتقال داد و تدریجاً آنها را بصورت انسانى کامل و عاقل و مکلف در آورد و آثار صنع خود را به آنها نشان داد و آنها را متمکن ساخت که دلائل توحید را بشناسند. تو گویى از آنها شهادت خواست و به آنها گفت: آیا خداى شما نیستم؟ آنها تصدیق کردند. بنابراین معناى شاهد گرفتن آنها این است که: خداوند از راه آفرینش به آنها توحید خود را فهمانید، زیرا در عقول آنها دلایلى قرار داد که اثبات یکتایى خدا مىکنند و در وجود آنها و غیر آنها شگفتیهایى خلق کرد که براى آنها جاى تردید و ابهامى باقى نگذارد. بدین ترتیب، درست مثل این است که خداوند با این آیات و دلائل، آنها را به یگانگى خود گواه گرفته باشد و طورى مطلب را واضع و بدیهى کرده است که مثل این است که آنها زبان به اقرار و اعتراف گشودهاند. گر چه حقیقتاً شهادت و اعترافى نبوده است- نظیر این مطلب، این است که خداوند مىفرماید: «فَقالَ لَها وَ لِلْأَرْضِ ائْتِیا طَوْعاً أَوْ کَرْهاً قالَتا أَتَیْنا طائِعِینَ» (فصلت 11) یعنى: به آسمان و زمین گفت: به رغبت یا کراهت، بیائید. گفتند برغبت آمدیم. اگر چه واقعاً خداوند چنین نگفته و آنها چنین جوابى ندادهاند. نظیر دیگر آن این آیه است: «شاهِدِینَ عَلى أَنْفُسِهِمْ بِالْکُفْرِ» (توبه 17) یعنى کفار، بکفر خویشتن گواهى دادند، در حالى که بزبان خویش، چنین اعترافى نکردهاند. لکن عملى که از آنها ظاهر شده، طورى در اثبات کفر آنها صراحت داشته است که گویى اعتراف کردهاند.
در محاورات مردم نیز بچنین تعبیراتى بر مىخوریم. مثل اینکه انسان مىگوید: اعضا و اندام من به نعمت تو گواهى مىدهند یا بعضى از خطبا مىگویند: از زمین بپرسید که چه کسى رودها را جارى ساخته و درختان را غرس کرده و میوههاى ترا بکمال رسانیده است؟! اگر نتواند بزبان پاسخ گوید، اسبابى فراهم مىکند که عبرت آموز و پاسخ اعتبارى است. بررسى سخنان و اشعار و نظم عربى این مطلب را ثابت مىکند. این قول از رمانى و ابو مسلم و ابن اخشید است.
و البته برخی مفسرین جدید همچون آقای ثقفی تهرانی نیز طرفدار این قول اند. ایشان در تفسیر روان جاوید می فرمایند: خداوند قبل از ایجاد موجودات عالم بود بتمام حقائق و ذوات و خصوصیّات و استعدادات و قابلیّات آنها و در آن مقام رفیع تمامى بوجود عقلى نورى منبسط و مشهود پروردگار بودند گویا خداوند بلسان خالقیّت و اقتضاء علیّت از آنها سؤال میفرمود آیا من خالق شما نیستم و آنها بزبان مخلوقیّت و اقتضاء معلولیّت جواب میگفتند بلى ما شاهدیم که تو خالق مائى و ما مخلوق و بنده توئیم و این مقاوله در عالم مثال که اشباح موجودات در آنجا جمعند نیز واقع شد بطوریکه گوشهاى مناسب با آن عالم شنیدند چنانچه تسبیح سنگ ریزه را در دست پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) گوشهائیکه بتصرف آنحضرت مناسب با آن عالم شده بود شنیدند از قضا این گفتگو در این عالم هم بین خدا و خلق دائما جارى است خداوند بتوسط انبیاء عظام و اوصیاء گرام ایشان این سؤال را نموده و مینماید و بنى آدم بلسان عقل همیشه بلى گویانند و در مواقع شدّت و اضطرار بارتکاز فطرى توجّه بحق نموده اقرار بعبودیت مینمایند نهایت آنکه هواى نفس و وسوسه شیطان گاهى وادار مینماید آنها را بانکار ولى این اقرارها حجّت است از خداوند بر آنها در روز قیامت که نگویند ما غفلت داشتیم از خالق خود و پدران ما ما را بشرک و کفر وادار نمودند آیا سزاوار است ما بکردار آنها معاقب شویم و بآنها جواب داده شود که خداوند بشما عقل داد و در تمام مراتب وجود از شما اقرار گرفت شما تقلید از پدران خود نمودید با آنکه عقل شما حکم میکرد که در اصول دین نباید تقلید کرد پس مراد از ظهور مظاهر و نشئات و مراد از ذرّیّه ذرّات یعنى رقائق حقائق و مراد از شهادت شهود و حضورشان در عالم عقل و مثال و اقرارشان بعبودیت بلسان حال و مقال است و این طور خداوند بانحاء مختلفه مردم را متذکر بحکم عقلى و ادلّه توحید مینماید و براى آنکه رجوع بعقل و بازگشت بحق نمایند بیان میفرماید و در کافى و توحید و عیاشى از امام باقر ع نقل نموده که پرسیدند از این آیه فرمود بیرون آورد از پشت آدم ذرّیّه او را تا روز قیامت پس بیرون آمدند مانند مورچه پس شناساند بآنها خود را و ارائه داد صنعش را و اگر نبود این نمىشناخت کسى پروردگار خود را. (تفسیر روان جاوید، ج2، ص: 492)
3- مقصود جماعتى از ذریه آدم است که آنها را خلق و عقل آنها را کامل کرد و بزبان فرستادگان خود از آنها اقرار گرفت که خدا را بشناسند و اطاعتش کنند. آنها نیز اقرار کردند. خداوند آنها را بر خویشتن گواه گرفت که روز قیامت نگویند: ما غافل بودیم یا پدرانمان مشرک بودند و ما از آنها تقلید کردیم. بدین ترتیب، خداوند مىخواهد بیان کند که از روى رحمت خود، کسانى را که عذرى دارند، کیفر نمىدهد. این مطلب، مربوط بقومى خاص از بنى آدم است، نه همه، و مؤمن داخل در این آیه نیست. چه مىفرماید: اینهایى که پیمان بستهاند، پدران مشرک داشتهاند. علاوه بر این فرزندان صلبى آدم از صلب بنى آدم گرفته نشدهاند. این قول از جبائى و قاضى است. جمله «شَهِدْنا» از زبان ملائکه است. یعنى فرشتگان گفتند: شهادت دادیم تا روز قیامت نگویید .... این مطلب را ازهرى از بعضى نقل کرده و گوید: بوسیله «قالُوا بَلى» مطلب تمام شده است. اما این مطلب، هم خلاف ظاهر و هم خلاف قول مفسرین است، زیرا منظور این است که آنها در جواب گفتند: ما شهادت دادیم. نه فرشتگان گفتند: ما شهادت دادیم. تنها اختلاف در این است که بنى آدم چگونه شهادت دادهاند و در این آیه نامى از ملائکه برده نشده است. أَنْ تَقُولُوا یَوْمَ الْقِیامَةِ إِنَّا کُنَّا عَنْ هذا غافِلِینَ: براى اینکه روز قیامت هنگامى که گرفتار کیفر مىشوید، نگویید: ما از این جریان بىخبر بودیم و اطلاعى از آن نیافتیم و عقل ما کامل نشده بود که در باره آن بیندیشیم.
أَوْ تَقُولُوا إِنَّما أَشْرَکَ آباؤُنا مِنْ قَبْلُ وَ کُنَّا ذُرِّیَّةً مِنْ بَعْدِهِمْ: یا اینکه نگویید: پدران ما که بالغ و عاقل شده بودند، مشرک بودند و ما اطفالى بودیم که هنوز قوه تفکر در ما بکمال نرسیده بود و از فکر آنها تبعیت مىکردیم. بنا بر وجه سوم، یعنى: از شما اقرار گرفتم تا مرا اطاعت کنید و شکر نعمتم را بجاى آورید و روز قیامت نگویید: ما از پیمانى که بزبان پیامبران گرفته شده بود غافل بودیم و نگویید: پدران ما مشرک بودند و ما هم تربیت یافته آنها هستیم و از آنها تقلید کردیم. پس جایى براى بهانه تراشى باقى نمانده است.أَ فَتُهْلِکُنا بِما فَعَلَ الْمُبْطِلُونَ: و براى اینکه در روز قیامت نگویید: چرا ما را بوسیله رفتار پدران مشرکمان هلاک مىکنى؟ یعنى هلاک شما بخاطر رفتار خود شماست، نه رفتار پدران.( ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن، ج10، ص: 107-111)
اما علامه طباطبایی در چگونگی شاهد گرفتن به عالم ذر معتقد بوده و بیان طبرسی و امثالهم را اینگونه پاسخ می دهد:
1- اینکه گفتید:" بایستى هیچ یک از ذریه این میثاق را فراموش نکنند" صحیح نیست، زیرا فراموش کردن موقف میثاق و خصوصیات آن ضررى به تمامیت حجت نمىزند، آنچه ضرر مىزند فراموش کردن اصل میثاق و از دست دادن معرفت به وحدانیت پروردگار است، و این نه فراموش مىشود، و نه از صفحه دل زایل مىگردد، و همین بس است براى تمامیت حجت، به شهادت اینکه اگر جنابعالى بخواهى از شخصى میثاق و عهدى بگیرى و او را به خانه خود دعوت نموده و پذیرایى کنى و تا آنجا که قدرت دارى براى گرفتن این عهد بیخ گوشش بخوانى، بشارتش دهى، انذارش کنى تا سرانجام عهد را از او بگیرى مادامى که این شخص اصل میثاق و عهد را از یاد نبرده باشد، ماخوذ به عهد خود هست، هر چند خصوصیات پذیرایى آن روز منزل تو را فراموش کرده باشد.
2- ممتنع بودن اینکه گروه بىشمار ذریه، همگى خاطرات عالم ذر را فراموش کنند صرف استبعاد است و هیچ دلیلى بر این امتناع نیست، علاوه بر اینکه اصل میثاق که همان معرفت به ربوبیت پروردگار است فراموش نشده و نمىشود، و به یاد داشتن همین مقدار از آن خاطرات براى تمامیت حجت کافى است. و اینکه مساله مورد بحث را با مساله تناسخ قیاس کردید صحیح نیست، زیرا بطلان تناسخ دلیلش منحصر در امتناع فراموش کردن گروه بىشمار ذریه نیست، تا اگر این امتناع باطل شد مساله تناسخ صحیح شود، بلکه مساله بطلان تناسخ دلیل دیگرى دارد که در جاى خود ذکر شده و باید بدانجا مراجعه کرد. و کوتاه سخن، هیچ دلیلى نیست که فراموش کردن خاطرات یک عالم را در یک عالمى دیگر ممتنع بسازد.
3- آیه مورد بحث از فرزندان بلا فصل آدم و اینکه ایشان هم از صلب آدم بیرون آمدهاند ساکت نیست، و جمله" وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّکَ مِنْ بَنِی آدَمَ" به تنهایى کافى است در اینکه دلالت بر آن بکند، چون کلمه" بَنِی آدَمَ" معنایش این است که از صلب آدم بیرون شدهاند، و در دلالت بر این معنا هیچ احتیاجى به مئونه بیشترى نیست، و همچنین کلمه ذریه که دلالت مىکند بر اخراج اولاد از صلب اولاد و همچنین. پس، از کلمه بنى آدم استفاده مىشود که خداى تعالى اولاد بلا فصل آدم را از صلب آدم، و از کلمه ذریه استفاده مىشود که اولاد او را از صلب اولاد او بیرون آورد تا رسید به آخرین اولاد او، عینا نظیر بیرون آمدن ایشان در دنیا که نشاء توالد و تناسل است.
فخر رازى در تفسیر خود از اشکال سوم چنین پاسخ داده که: بیرون آمدن اولاد صلبى آدم از صلب او از ناحیه خبر استفاده مىشود، هم چنان که بیرون آمدن اولاد از صلب پدران خود، از ناحیه آیه شریفه بدست مىآید، پس دلالت مجموع آیه و خبر بر مجموع بنى آدم تمام است. و لیکن همانطورى که خواننده خود ملاحظه مىکند جواب فخر رازى قانع کننده نیست».
اما اخبارى که مىگوید: خداوند ذریه آدم را از صلب او بیرون آورده و از آنها میثاق گرفت؟ این اخبار در مقام شرح داستان مزبور است نه در مقام شرح الفاظ آیه تا در آنها اشکال کنید به اینکه با ظاهر قرآن موافق نیست و یا مخالف آن است.
و اما اینکه گفتید:" و لازمه این کلام این است که بتوان براى ذریه، پدران مشرکى فرض کرد و این معنا شامل فرزندان بلا فصل آدم نمىشود" و نیز اینکه گفتید:" آیه شریفه عام نیست بلکه تنها مخصوص مشرکینى است که داراى پدران مشرک بودهاند و فرزندان بلا فصل آدم و جمیع افراد با ایمان و همچنین مشرکینى را که داراى پدران مشرک نبودهاند شامل نمىشود" اشکال صحیحى نیست، براى اینکه منظور آیه شریفه این است که: خداى سبحان اینکار را کرد تا مشرکین در روز قیامت نگویند:" إِنَّما أَشْرَکَ آباؤُنا ..." این معنایش این نیست که فرد فرد مشرکین بگویند:" إنما أشرک آبائی" تا برگشت معناى آیه به این شود که ما اگر اینکار را نمىکردیم یک یک افرادى را که مىخواستیم عذاب کنیم مىگفتند: من مشرک نشدم بلکه نیاکان من مشرک شدند و من تابع ایشان بودم نه متبوع، غرض آیه شریفه متعلق به چنین معنایى نشده بلکه گفتارى را که نقل کرده کلام مجموع مشرکین است.
4- آیه و روایت هم دلالت دارند بر اینکه خداوند بعد از آنکه جدا کرد بنى آدم را، و پدران را از فرزندان متمایز ساخت آن گاه همه را به حالت جمعیت و وحدت برگردانید.( ترجمه المیزان، ج8، ص: 409)
علامه بعد از اینکه بیان اثباتی عالم ذر به شکلی که برخی روایات به آن دلالت دارند را رد می کند بیان منکرین عالم ذر که نشانه های عالم را در قبول وحدانیت توسط فطرت همان پیمان الهی می دانند، را رد می کند و می فرماید: کلامى که ما در این گفتار داریم این است که سیاق آیه مساعد با آن نیست، براى اینکه خداى تعالى آیه شریفه را با جمله" وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّکَ" افتتاح کرده و از ظرف وقوع این داستان به لفظ" اذ زمانى که" تعبیر فرموده، و این تعبیر دلالت دارد بر اینکه این داستان در زمانهاى گذشته و یا در یک ظرف محقق الوقوعى مانند آنها صورت گرفته است، نظیر تعبیرى که در جمله" وَ إِذْ قالَ اللَّهُ یا عِیسَى ابْنَ مَرْیَمَ أَ أَنْتَ قُلْتَ لِلنَّاسِ ... قالَ اللَّهُ هذا یَوْمُ یَنْفَعُ الصَّادِقِینَ صِدْقُهُمْ"(مائده/116) کرده، و با اینکه داستان در زمان آینده رخ مىدهد بخاطر اینکه رخ دادنش حتمى است از ظرف وقوع آن به لفظ" اذ" تعبیر کرده.
و با در نظر گرفتن اینکه مورد خطاب در آیه رسول خدا و یا غیر او است به شهادت اینکه مىفرماید:" أَنْ تَقُولُوا یَوْمَ الْقِیامَةِ تا در قیامت نگویید"، از آقایان مىپرسیم با اینکه خطاب متوجه ما شنوندگان و مخاطبین به آیات قرآنى است و خطاب به گفته شما هم خطابى است دنیوى و مربوط به ما اهل دنیا و ظرفى هم که به آن اتکاء شده زمان زندگى دنیایى ما و یا زندگى نوع بشر و مدت اقامت او در زمین است، و خلاصه ظرف داستان مورد بحث آیه عین ظرف وجود نوع انسان در دنیا است با این حال چرا از این ظرف به لفظ" اذ" تعبیر فرمود؟ و حال آنکه هیچ مصححى براى تعبیر به این لفظ نیست، چون همانطور که گفته شد لفظ مزبور دلالت دارد بر اینکه داستان، قبل از نقل آن واقع شده است، عنایت دیگرى از قبیل تحقق وقوع و امثال آن هم در کار نیست تا مصحح آن باشد.
پس اینکه فرمود:" وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّکَ مِنْ بَنِی آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّیَّتَهُمْ" چنان که دلالت دارد بر خلقت نوع انسان به نحو تولید و بیرون کشیدن فردى از فرد دیگر و به راه انداختن افراد بىشمار از افراد انگشت شمار به همین نحوى که ما مشاهده مىکنیم و مىبینیم که همواره نسلهاى متعاقب وجود نوع انسان را حفظ مىکند در عین حال دلالت دارد بر اینکه داستان یک نوع تقدمى بر جریان خلقت و سیر مشهود آن دارد.(ترجمه المیزان ج 8 ص415) پس بدین ترتیب قول مفسرینی که عالم ذر را همین عالم تکوین و زندگی در دنیا دانسته اند نیز رد شد.
در بیان حقیقت عالم ذر علامه طباطبائی آنرا خارج از احوالات زمانی دانسته و نسبت آن با عالم مادی را همچون نسبت یکون به کن در آیه شریفه " أَنْ نَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ" می داند و مقتضاى آیات فوق این است که براى عالم انسانى با همه وسعتى که دارد در نزد خداى سبحان وجودى جمعى باشد، و این وجود جمعى همان وجههاى است که گفتیم وجود هر چیزى به خداى سبحان داشته و خداوند آن را بر افراد افاضه نموده، و در آن وجه هیچ فردى از افراد دیگر غایب نبوده و افراد از خدا و خداوند هم از افراد غایب نیست، چون معقول نیست فعل از فاعل و صنع از صانع خود غایب شود، و این همان حقیقتى است که خداوند از آن تعبیر به ملکوت کرده و فرموده:" وَ کَذلِکَ نُرِی إِبْراهِیمَ مَلَکُوتَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ لِیَکُونَ مِنَ الْمُوقِنِینَ" (انعام/75) و آیه شریفه" کَلَّا لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْیَقِینِ لَتَرَوُنَّ الْجَحِیمَ ثُمَّ لَتَرَوُنَّها عَیْنَ الْیَقِینِ"(تکاثر/7) نیز بدان اشاره دارد.
و اما این وجه دنیایى انسان که ما آن را مشاهده کرده و مىبینیم آحاد انسان و احوال و اعمال آنان به طبقات زمان تقسیم شده، و بر مرور لیالى و ایام منطبق گشته و نیز اینکه مىبینیم انسان بخاطر توجه به تمتعات مادى زمینى و لذائذ حسى از پروردگار خود محجوب شده، همه این احوال متفرع بر وجهه دیگر زندگى است که گفتیم سابق بر این زندگى و این زندگى متاخر از آن است، و موقعیت این نشات در تفرعش بر آن نشات موقعیت" یکون" و" کن" در جمله" أَنْ نَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ" را دارد.
و به این بیان روشن گردید که این نشات دنیوى انسان مسبوق است به نشات انسانى دیگرى که عین این نشات است، جز اینکه آحاد موجود در آن، محجوب از پروردگار خود نیستند، و در آن نشات وحدانیت پروردگار را در ربوبیت مشاهده مىکنند، و این مشاهده از طریق مشاهده نفس خودشان است نه از طریق استدلال، بلکه از این جهت است که از او منقطع نیستند، و حتى یک لحظه او را غایب نمىبینند، و لذا به وجود او و به هر حقى که از طرف او باشد اعتراف دارند. آرى، قذارت شرک و لوث معصیت از احکام این نشات دنیایى است، نه آن نشات، آن نشات قائم به فعل خدا است، و جز فعل خدا کس دیگر فعلى ندارد- دقت فرمایید-.
در نتیجه اگر در آیه مورد بحث یعنى آیه" وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّکَ مِنْ بَنِی آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّیَّتَهُمْ ..." به خوبى دقت بفرماید خواهد دید که آیه اشاره مىکند به تفصیل حقیقتى که آیات فوق بطور اجمال به آن اشاره داشت، اشاره مىکند به یک نشات انسانى که سابق بر نشات دنیایى او است، این نشات است که خداوند در آن بین افراد نوع انسان تفرقه و تمایز قرار داده و هر یک از ایشان را بر نفس خود شاهد گرفته است که" أَ لَسْتُ بِرَبِّکُمْ آیا من پروردگار شما نیستم؟ قالُوا بَلى گفتند آرى" این است معناى آیه شریفه و دیگر آن اشکالاتى که بر کلام مثبتین عالم ذر وارد مىشد بر آن وارد نمىشود، ایشان از آیه و روایات، عالم ذرى فهمیده بودند که تقدم زمانى بر این عالم دارد، لیکن در معنایى که ما از آیه شریفه و از سایر آیات فهمیدیم تقدم زمانى نیست، نشاتى است که به حسب زمان هیچ انفکاک و جدایى از نشات دنیوى ندارد، بلکه با آن و محیط به آن است، و تقدمى که بر آن دارد مانند تقدم" کن" بر" فیکون" است، پس آن محذورها و اشکالاتى که در تقدم زمانى بود در این وجه راه ندارد.( ترجمه المیزان، ج8 ص418) [ سهشنبه 04 شهریور 1393 ] [ 14:24 ] [ anwar1 ]
|
||
| [ طراحي : قالب سبز ] [ Weblog Themes By : GreenSkin.ir ] | ||